طريقت معنوي و هنر اسلامي

مقالات | مقالات
نوشته شده توسط مجذوبان نــور در شنبه, 07 خرداد 1390 ساعت 12:04

دكتر محمدرضا ريخته‌گران

هنگامی که سخن از «هنر اسلامي» به میان مي‌آید ابتدا بايد دانست كه اين هنر مربوط به دوران اسلامي است و نه هنر تفکری خاص. اين هنر را اغلب كساني خلق كرده‌اند كه در سنت عرفاني بوده‌اند مثلاً در ادبيات نمي‌توان مولوي را صرفاً يك شاعر مسلمان قرن هفتمي دانست بلكه او شاعري ست كه آثارش رنگ و بوي عرفاني دارد. در ساير هنرها نيز هنرمندان در سنّت سلوك و عرفان بوده و هستند ازاين‌رو هنر در معناي خاص، هنرِ عرفاني و در معناي عام، هنر ديني ست.

اما اگر دين را دين رسمي بدانیم، هنر به يك معنا نمي‌تواند ديني باشد چون در اين صورت هنر اسلامي يعني هنري كه در آن اسمي از پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) يا نمادي از كعبه و آنچه به آداب و مناسك اسلامي مربوط است، ديده شود. در اين قبيل موارد كه از هنر ديني ياد مي‌كنيم، مرادمان هنر معنوي‌ست يعني Spiritual Art و نه Religious Art. نكته ديگر اينست كه هنر دوران اسلامي يا اقوام مسلمان، يك هنر خاص و منحصر نيست، حقيقتي در شرق و غرب عالم وجود دارد به نام هنر كه به ذات آدمي بازگشت مي‌كند. منتها هنري كه در شرق رايج است به شرق جان آدمي و شرق دل رفته است و بيشتر مقتضيات روح در آن جلوه‌گر است و هنري كه در غرب است، به غرب دل آدمي رفته و مقتضيات تن در آن آشكار است. اما احكام هنري كه در جغرافياي اسلامي پديد آمده است، نه شرقیست و نه غربی؛ نه روحاني صرف است ـ‌شرقی‌ـ و نه لزوماً به بدن مربوط مي‌شود ـ‌غربي‌ـ بلكه جمع ميان وحدت و كثرت است: وحدت در كثرت و كثرت در وحدت. خود عالم اسلام ـ‌يعني تمدن اسلامي‌ـ در وسط عالم قرار گرفته و داراي يك جانب شرقي و يك جانب غربي‌ست. وقتي به جانب شرق متمايل مي‌شود، به هنرهاي شرقي مي‌گراید. مثلاً عرفان بلخ و خراسان بسيار نزديك به سنت‌هايي‌ است كه در مشرق زمین وجود دارد مثل سنت بهاکتی كه سنت عشق و وداد و محبت الهي‌ست. معماري نیز به همین طریق به معماري شرقي نزديك مي‌شود. درحالي كه معماري‌هاي غرب عالم اسلام، به معماري گوتيك و اروپا نزديك است. سخن اينست كه در شرق، حقيقت شرقيه در ظهورست و حقيقت غربيه در خفي و در غرب، حقیقت غربیه در ظهورست و حقيقت شرقيه در خفي. همه‌جا شرق و غرب هست و بايد باشد. لازمه شرق، غرب است و لازمه غرب، شرق.

اکنون پرسش اينجاست كه اگر هنر ديني، لزوماً هنر Religious نيست يعني قرار نيست در آن مناسك اسلامي، مسيحي يا يهودي طرح شود. پس ديني بودن آن به چيست؟ بنیاد دینی بودن هنر که رحمانی بودنِ خواطر هنرمند است. در عرفان اسلامی درک آدمی بین دو عالم رحمان و شیطان قرار گرفته‌ است و: «الرحمن علی العرش الستوی» ـ‌رحمان بر عرش ایستاده است‌ـ یعنی رحمان و خواطر رحمانی به عرش مربوطند و «قلب‌المؤمن عرش‌الله». این خواطر متعلق به کسی است که از مرتبه نفس گذر کرده و به مقام قلب رسیده ‌است بنابراین سلوک و به تعبیری طریقت عرفانی یعنی طریقتی که ما را از مرتبه نفس گذر می‌دهد و به مرتبه قلب می‌رساند و مرتبه قلب یعنی بیت‌الله.

لایسعنی ارضی و لاسمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن. ـ‌‌ من در آسمانها و زمین نمی گنجم اما در قلب بنده مومن می گنجم‌ـ مولوی مي‌گويد:

گفت پیغمبر که حق فرموده است            من نگنجم در خم بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیز          من نگنجم این یقین دان ای عزیز

در دل مومن بگنجم ای عجب            گر مرا جویی از آن دلها طلب

هنر بزرگ، هنری است که از خانه دل سرمی‌زند نه از نفس و البته اینکه گاهی در تعابیر روزمره می‌گوییم: دلم می‌خواهد به قلب برنمی‌گردد. مولوی می‌گوید:

دل تو این آلوده را پنداشتی         لاجرم دل ز اهل دل بر داشتی

از آنجا که قلب مهیمن بر تن است در این هنرها دست و تن هنرمند مسخر است به احکام الهی یعنی رحمانیت. این معنا اصل هنر دینی است.

اکنون که مقام قلب هویدا شد سخن را به آنچه پیشتر آمد پیوند می‌دهیم: اگر از میان هنرهای دینی به هنر اسلامی التفات کنیم، این هنر نه شرقی است و نه غربی. یعنی بازگشتش نه به مقام و ساحت روح ـ‌که جنود ظاهری و جسمانی نداردـ است و نه تن ـ‌که مُتروّح نیست‌ـ بلکه ملتقای جسم و روح است یعنی قلب.

دیگر اینکه اسلام مقام وسط است: «امرٌ بین امرین». وسط بودن تمدن اسلامی ـ‌‌میان تمدن‌های شرقی مثل چین و هند و غربی مثل اروپا و آمریکاـ بی وجه نیست. مقام قلب نیز متوسط است میان روح و نفس. سِرّ اینکه هنر اسلامی در مقام توسط است این‌ست که به قلب باز می‌گردد.

در متون هندی نيز عالم پروشا است. پروشا به معنی شخص است و بسیار محتمل که با کلمه Person هم‌ریشه باشد. ـ‌البته اصحاب لغت‌شناسی ریشه Person را به Persona می‌برند که نوعی ماسک تئاتری است و نشانگر شخصیت هنری بازیگر. ولی بعید نیست که زبان‌شناسان در ریشه‌یابی این لغت متوجه ریشة هندی آن نبوده باشند. ـ‌هندوها عالم را ماها پروشا ـ‌شخص بزرگ‌ـ می‌دانند این تعبیر را می‌توان با تعبیر فلاسفه اسلامی نزدیک دانست که انسان را عالم صغیر در مقابل عالم کبیر می‌دانند. پروشا شخصی است که سرش در طرف شرق و پایش در طرف غرب عالم است در این صورت قلب این انسان در وسط واقع می‌شود یعنی درست همان‌جایی که تمدن اسلامی در آن شکل گرفته است. حال آنكه هنر‌هاي شرقي، به جان عالم و روح آدمي ره مي‌برند و هنر‌هاي غربي، به تن او. اما هنر ديني به دل آدمي بازگشت مي‌كند يعني آن جوانه معنوي كه از وجود انسان سربرمي‌كند.

اما نوع معنويتِ اديان مختلف، تفاوت دارد. حضرت محمد(ص) فرمودند: برادرم عيسي(ع) چشم راستش بيناست اما چشم چپش، چندان بينا نيست و برادرم موسي(ع) چپش بيناست و چشم راستش چندان بينا نيست «و أنا ذوالعینين» ـ‌منم كه دو چشم دارم‌ـ اين حقيقت دو چشم همان «اوتيت جوامع الحكم» ـ‌به من جوامع حكم داده شدـ است. يعني هم ساحت شرقيه و هم ساحت غربيه. و این هردو بايد در هنر اسلامي جلوه‌گر باشد. هنر، حقيقتي‌ست در سراسر عالم، همیشه و در همه جا هست منتها احكامش بسته به نوع معنويات متفاوت مي‌شود و نكته مهم اين كه هر قومي در ذيل فتوح معنوي یکی از اوليا زندگي مي‌كند. بنابراين از آنجا كه فتوح مصطفوي با فتوح عيسوي و موسوي متفاوت است، نوع هنري كه هريك پديد مي‌آورند متفاوت است مثلاً در حالي كه اسلام معارضه بسيار جدي با صورت و نقش دارد، صورت گري در مسيحيت، پذيرفته مي‌شود و اصلاً صورت ـPlastic-Shapeـ اساس هنر مسيحي‌ست. در مقابل، هنر شرقي به يك معنا منزه از صورت است، بنابراين سير از شرق به غرب، سير از روحِ بي‌صورت و بي‌جنود ـ‌بي‌لشكرـ است به سوی صورت چراکه در آستانه يونان، سخن از ونوس و الهگاني به میان می‌آید كه شكل و صورت دارند و توجه و تاكيد بر صورت، فيگور و پرسپكتيو معني پيدا مي‌كند. آنچه كه در وسط عالم و خاص عالم اسلام است، در واقع جمع ميان اينهاست. پس تمايز هنرها در احكام آنهاست. وگرنه هنر، در همه‌جا هست مثلاً اقوام و طوايف مختلف همه موسيقي داشته‌اند، آواز مي‌خوانده‌اند، نقش مي‌كشيده‌اند و…

متأسفانه امروزه واژه هنر را حتي براي سوارکاری، رانندگی، آشپزي و… هم به‌كار مي‌برند هايدگر هنر را «ظهور و انكشاف حقيقت» مي‌داند، ازاين‌رو نظرش معطوف به هنر بزرگ است. كه مثلاً به معبد بزرگ يوناني‌ها آكروپليس يا پانتئون اطلاق مي‌شود. هنر بزرگ تعيين كننده تقدير تاريخي يك قوم است. اقوام در ذيل هنر بزرگشان زندگي مي‌كنند به قول هايدگر مثلاً تمپل ـ.Templeـ چيزي نيست كه وقتي همه زندگي يوناني شكل گرفته، برای تکمیل شرایط به‌وجود آيد، بلکه هموست كه جهت زندگي و سير تاريخي آن قوم را تعيين مي‌كند.

درحالي كه انچه امروزه از هنر و هنرمندي منظور مي‌كنيم تخنه است ولي تخنه ما را به آستانه هنر نمي‌برد. زيرا مثلاً خياطي هم تخنه است و برای آن تكنيكی ـ‌فن‌ـ را مي‌آموزند اما هنر نيست. در بين هنرمندان نيز اين اصطلاح رايج است كه مي‌گويند: فلان كس تكنيك بي‌نظير ـ‌به معني مهارت‌ـ دارد يا قدرت دست خوبي دارد اما هنرمند نيست. پس بايد روشن كنيم كه اصلاً هنر چيست و از كجا آغاز مي‌شود.

هنر و به خصوص هنر بزرگ يك تجربه نادر است و فراتر از تخنه، تكنيك و مهارت. بلكه نوعي دانايي و ديدن است و ديدن، برون شدِ چيزهاست از مستوري. يعني هنرمند این جلوة چيزهایی را كه از مستوري و خفي به‌در مي‌شوند و به عرصه ظهور مي‌آيند و گويي هنوز ناميده نشده‌اند، مي‌بيند و آن را ثبت مي‌كند. تخنه نيز دانايي‌ست كه با فتح، انکشاف و نامستوریِ حقیقت ارتباط دارد و لازمه اش، پوئتری و «حال شاعرانه» است. وقتی تخنه‌تسی حال شاعرانه دارد و ناله‌اش سرد نیست بلکه ترنّم و گرمای موسیقیِ بی‌آواي شیدایی در درونش برپاست، با شور و مستی، چیزی نقش می‌کند يا مي‌سازد آنچه پدیدار می‌شود، دست‌ساختة او نیست بلکه هستی ست که او را به کار گماشته است و هنرمند تنها یک واسطه است براي تجلي شاعرانة هستي.

این همه آوازها از شَه بود           گرچه از حلقوم عبدالله بود

این هنر، هنر بزرگ است. هنری که بیش از آنکه هنر شخص باشد هنرِ هستی ست که هنرمند را در این کار انداخته و اثری که پدید می‌آید، بیش از هر کس دیگری برای خود هنرمند استعجاب و شگفتی می‌آفریند. زیرا از سر قصد و تصمیم و تکنیکِ او پدید نیامده است. پس همه چیز به حال شاعرانه بازمی‌گردد و تخنه نیست که ما را به دایره هنر و هنرمندی می‌برد زیرا تخنه جایی‌ست که خیاطی و سوارکاری هم هست. بلكه پوئسیس ما را به هنرمندی می‌رساند و شايد سرّ اینکه ارسطو نام کتابش را «پوئتیک» می‌گذارد و نه مثلاً تخنه، همین باشد.

پوئسیس ما را به حال شاعرانه می‌برد و نه لزوماً سرایش شعر. حال شاعرانه یک معنای عام است که می‌تواند شامل حال یک معمار یا  نگارگر هم بشود. معمار یا نگارگری که حال شاعرانه دارد درواقع شاعرست ولی نه به این معنا که غیر از معماری یا نگارگری شعر هم می‌گوید.

دکتر فردید اصلاً شعر را با شعور هم ریشه نمی‌دانست ـ‌و حقيقتاً هم شعر را چه جای شعور!؟ـ افلاطون نيز در رساله ایون می‌گوید: بحث، بحث دیوانگی و جنونِ مقدس است. فرشتگانِ هنر و زیبایی باید شخص را زده باشند تا شعر در او شکل گیرد. وگرنه شعر به شعور ارتباطی ندارد. شعر را باید هم ریشه کُر(choir) دانست که صورت انگلیسی لفظ «هورا»ی یونانی‌ست و هورا خدایان موسیقی‌اند. در تئاتر هم کُر به گروه  آوازخوانان گفته می‌شود. پس حال شاعرانه همچنان كه نيچه نيز مي‌گويد یعنی موسیقی كه در درون شخص برپاست. نه سمفونی، سونات و…  بلكه یک موسیقی بی‌آوا و شور و مستیِ غزل‌سرایی‌ست که اگر در کسی موجود باشد، اثر در حوزه هنر بزرگ خواهد بود. این شور و مستی تنها در حال جذبه دست می‌دهد. چنانکه گفته‌شد: شخص را از خودش می‌گیرند و کس دیگری را به جای او می‌گذارند. در عالم اسلام این حال شاعرانه اغلب در شعر شاعران عارف ظهور پیدا کرده است.

در اينجا معلوم مي‌شود كه وقتي از هنر سخن مي‌گوييم مرادمان معادل معاصر هنر ـArt ـ نيست. سبب تمايز بين تخنه‌هايي كه امروزه آرتيستيك تلقي مي‌شوند با هنر اينست كه در هنر تموجي از حال شاعرانه و از سكر و بي‌هوشي وجود دارد كه در آرت نيست. اين سكر و بي‌خويشي ممكن است در ظاهر كاربردي نباشد اما تعيين‌كننده دردهاست و ظهور حقيقت آنها. اما آرت كوچك‌ترين راهي به فضيلت نمي‌برد در حالي كه در متن اخلاق ناصري به تعبير چهار هنر خواجه نصيرالدين طوسي برمي‌خوريم: هنر شجاعت، هنر عفت، هنر عدالت و هنر حكمت، در شاهنامه به: «هنر نزد ايرانيان است و بس»، و در ديوان حافظ به:

گر در سرت هواي وصالست حافظا        بايد كه خاك درگه اهل هنر شوي

«چهار هنران» يعني فضايل اربعه و «هنري كه نزد ايرانيان است» همان فضايل معنوي‌ست و «خاك در‌گه اهل هنر» يعني اهل فضيلت، عرفان و ولايت. اما اگر هنر را معادل آرت بگيريم خاك درگه اهل هنر يعني: خاك درگه آرتيست‌ها! هنر اگرچه از تخنه براي تجلي يافتن بهره مي‌برد اما بسيار فراتر از آنست به‌طور مثال ارزش شعر مولوي به تكنيك و صنايع ادبي آن نيست؛ شور و شيدايي و حال شاعرانه به آن اعتبار مي‌دهد.

يكي از بهترين منابع براي تامل در حال شاعرانه، رساله ايوان افلاطون است، افلاطون در آنجا، صريحاً مي‌گويد كه شاعر مُلهَم است و لزوماً زيرك قوم نيست و اتفاقاً شخص ساده‌اي‌ست، تا مخاطب دريابد كه اين سخن، سخن خود شاعر نيست. بلكه ديگري‌‌ست كه شعر را در دهان او مي‌گذارد و اين «جنون موهبتي» ا‌ست. از نظر افلاطون شخص نمي‌تو‌اند راه ملحق شدن به الهام را بياموزد بلكه تقدير ازلي و نيرويي فراتر از اراده قوم، تقدير و… براي رسيدن به حال شاعرانه در كار است. كسي اين راه را بر نمي‌گزيند بلكه كساني اين موهبت را از ازل دارند كه زبان او باشند. بنابراين حال شاعرانه كسبي نيست، موهبي است. اين كه چطور آن جانِ در گرفته به نور معنوي سرانجام بايد بر صدر و تن و دست و انگشت و سرانجام كاغذ جاري شود، نمي‌تواند آموختني باشد. نه خودش و نه حتي تخنه‌اش! هنر بزرگ اينطور است.

آية «علمناه صنعه لبوس»(انبيا،80) ـ‌به او زره ساختن آموختيم‌ـ شيوه ساخت زره را آموزشي از عالم بالا مي‌داند. حافظ نيز ـ‌كه ديوانش مصداق هنر بزرگ است‌ـ مي‌گويد:

مِي خور كه عاشقي نه به كسب‌است و اختيار  اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

و يا:

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد      دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود

و حتي موهبي بودن تكنيكي را نيز اين‌طور بيان مي‌كند:

قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم دوستان از راست مي‌رنجد نگارم چون كنم

در ادامه مي‌گويد:

نكته نا سنجيده گفتم دلبرا معذور دار

اما نمي‌گويد تخنه‌اش را به من ياد بده بلكه مي‌گويد:

عشوه‌اي فرماي تا من طبع را موزون كنم!

بنابراين حتي تكنيك هم موهبت است و به هبه از او. اين همان هنر بزرگ است.

در اينجا پرسشي مطرح است كه اگر هنرمند تا اين اندازه با عالم بالا و الهامات در ارتباط است پس تفاوت او با ولي در چيست؟ تفاوت هنر با ولايت ، اينست كه در هنر، جنبه تخنه مطرح مي‌شود. اما ولي يا عارف لزوماً تخنه‌تس نيست بلكه شاعر است و حال شاعرانه دارد ولي هنرمند، تخنه‌تس هم هست يعني مي‌تواند هنر را از آسمان به زمين بياورد و آن حقيقتي را كه بر او به ظهور رسيده است، در اثر هنري متجلي كند. بدينسان  هنرمند واسطه ميان آسمان و زمين است و سخن آسمان را به زبان قوم بيان مي‌كند و به همين جهت تقدير يك قوم و يك تمدن را رقم ميزند به بيان ديگر هنر از مقتضيات زمانه پديد نمي‌آيد، بلكه خود، تمدن ساز است.

شيخ‌بهايي درباره مولوي مي‌گويد:

من نمي‌گويم كه آن عاليجناب      هست پيغمبر ولي دارد كتاب

مثنوي معنوي مولوي         هست قرآني به لفظ پهلوي

نمي‌گوييم هنرمند نبي است زيرا لازمه نبوت، مأموريت است. اما هنرمند به يك معنا هم‌عنان نبي‌ست، مثلا وليام بليك در آثارش بخش‌هايي دارد با نام «در نبوات». شاعر در آن مقام هم عنان نبي قدم بر مي‌دارد. منتها تفاوت اينست كه قرب نبي، قرب نوافلي و قرب شاعر قرب فرايضي است. يعني شاعر يك لمحه مي‌بيند و فرو مي‌نشيند اما نبي در قرب، خانه مي‌كند و باقي‌ست. قرآن هنر بزرگ تمدن اسلامی؛ هنر بزرگي كه همه هنرها در ذیل هنرمندی آنند: بر این اساس پدید آمد. هر لحظه كه به پيامبر(ص) مراجعه مي‌شد در حال نبوت بود و مي‌توانست حكم خداوند را بيان كند. اما شاعر اين گونه نيست، شاعر تنها مي‌تواند بگويد:

حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مي‌نوشت  طائر فكرش به دام اشتياق افتاده بود

اما ساعتي بعد چه؟ از اين روست كه بيان مي‌كند:

گر در سرت هواي وصالست حافظا            بايد كه خاك درگه اهل هنر شوي

و اهل هنر يعني اهل ولايت! ادبيات و ساير هنرها مثل معماري، نقاشي، نگارگري، خوشنويسي و… همگي در ذيل فتوح مصطفوي هستند. يعني آن فتوحي كه از وسط آسمان جان و تن سربرمي‌كند و نه از جانب شرقي و نه از جانب غربي. و «خير الامور اوسطها»

اين حيثيت در همه هنرهاي اسلامي اثر مي‌گذارد. مثلا در معماري شرقي، وحدت مي‌بينيم: يك استوپا نهايت سادگي، سكوت، مراقبه، خاموشيِ ساعت‌ها و… است اما يك كليساي گوتيك درست در مقابل اين خلاء، پر از نقش، رنگ، حجم، ازدحام و… است؛ و در وسط؛ مسجد: هم خلوت است و هم پر. جمع وحدت است با كثرت. وقتي وارد مساجد قديم، مثل مسجد شيخ‌لطف‌الله مي‌شويم، عليرغم كنگره‌ها و كتيبه‌ها، كاشي‌ها و اسليمي‌ها دل سبك مي شود. و اين يعني كثرت در وحدت و وحدت در كثرت. همين را در خوشنويسي مي‌توان ديد. مثلاً خوشنويسي چيني: يك صدم ثانيه زمان، يك نقش و تمام. استادي تلاش مي‌كرد كه نقشي بكشد، اما نگاه شاگردش مزاحم بود تا جوهر تمام شد. شاگرد رفت كه جوهر بسازد. وقتي برگشت، نقش زده شده بود: در يك لحظه. اين نقشِ خلوت و ناگهاني در خوشنويسي ما با كثرت و آداب همراه مي‌شود.

اكنون اين پرسش مطرح است كه اگر سرچشمه همه هنرها يكي‌ست و هنرمندان از مبدأ هستي الهام مي‌گيرند و مقهور اويند، پس تفاوت آثار هنري در چيست؟ آنجا که حافظ می گوید:

«حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند»

همانند هر شخص دیگری میراث، ژنتیک، خلق و خو و ساختار ذهنی خودش را دارد. تنها هنگامی که همه اینها فرو می‌ریزد شخص به نقطه‌ای می‌رسد که «همه» می‌شود.

تحقیقات برخی از فلاسفه معاصر از جمله گابریل مارسل نشان داده است که انسان روح ـSoulـ صرف نیست بلکه روح متجسّد است و جسم هم به‌نوبه خود متروّح است نه جسم صرف وجود دارد و نه روح صرف. روح آدمی به حسب تن او وارد یک سلسله تعینات و تشخصات می‌شود از جمله اینکه در کجا متولد شده، ژنتیک خاص او چیست، چه آداب و رسومی را آموخته، چه اوضاع اجتماعی و اقتصادی بر او حاکم است و… هر انسانی از طریق این تشخصات و به زبان دینی‌تر «مقدرات» است که با راز هستی همراه می‌شود. یعنی مشارکت هرکسی در راز صرفاً از طریق تعینات خاص اوست. از این‌روست که گفته‌اند: «الطرق الی الله به انفاس الموجودات». مثلاً کسی که نابیناست تنها از طریق نابینایی‌اش به حقیقت راه می‌برد.معنی ایمان نیز همین است: «آنچه هستم!» در مورد هنرمندان نيز چنين است مثلاً شخص و زمان حافظ با سعدی و عطار متفاوت است و هرکدام از این بزرگان ظرافت خاص خودشان را دارند: حافظ را به صنعتگری و هنر، سعدی را به لطافت و روانی و عطار را به پختگی و رندی می‌شناسیم.

باید توجه داشت که ساحت این تشخصات با آنچه در سایکولوژی ـ‌یعنی آن علم خاص که در غرب با نمایندگانی چون فروید، یونگ و… پدید آمده‌ـ مطرح می‌شود، تفاوت دارد. درواقع روانشناسی نتوانسته است به ساحات عمیق‌تر وجود آدمی پی‌ببرد. در مقام تمثیل، انسان به دریایي می‌ماند که در اعماقش آرامش حکمفرماست اما در سطحش خلجان و تلاطم موج می‌زند. در سایکولوژی این تلاطم‌ها دیده‌شده اما به اعماق آرام آن توجهی نكرده‌اند. حتی فروید ـ‌که کمی فراتر رفته و به اعماق وجود آدمی نظری انداخته‌ـ یا یونگ ـ‌که به آرکیتایپ‌ها و خاطرات جمعی توجه داشته‌ـ هنوز ناظر بر سطوح وجود انسانند.

در پايان:

آنگاه که فرد از تعیناتش می‌گذرد و در مقام قلب قرار می‌گیرد و به واسطه زمین و آسمان بدل می‌شود آنچه از او در تخنه متجلی می‌گردد، مصداق هنر بزرگ است.

از سوی دیگر کلام و حکمت ما در ذیل قرآن معنا میشود. یعنی این دو تکوینی نیستند، بلکه به الهیات منزل راه می برند.

چنان که گفتیم نفس تخنه ما را به هنر نمی رساند بلکه شاعرانگی و بی‌خویشی است که هنر می‌سازد در تمدن ما آن وجد سکری که بر هنرمند عارض می‌شود اثر او را از کار اصحاب تخنه و حرف جدا می‌کند. این همان حال عرفانی است در اینجا جا دارد از اصحاب فتوت یاد کنیم که آشنا با عرفان بوده‌اند و اهل فنون حلقه‌های فتوت انجمن‌هایی بودند که در آنها ولایت متجلی می‌شد و راه را برای کسانی که می‌توانستند هنر بزرگ را پدید بیاورند روشن می‌کرد این چنین در تمدن اسلامی هنر از دین جدا نشده‌است چیزی که در غرب بخصوص در دوران معاصر اتفاق افتاده‌است.

حال این نکته مطرح است که اگر یکی از معانی هنر را فضیلت بدانیم ـ‌كه با شعور و خرد همراه است‌ـ آیا می‌توان اثر هنری را منفک از خرد دانست؟ در معماری اسلامی که شاید بهترین محل ظهور هنر در عالم اسلام است خرد بالایی وجود دارد می‌دانیم که معماری صرفا جنبه کاربردی ندارد مثلا تنها برای نماز خواندن نیست بلکه نوعی دعوت به یک حقیقت و یک امر غیبی است این دعوت به حقیقت از مراتب ساده تا بالاترین درجات آن عین شعور و خردمندی است اکنون پرسش این است که چطور می‌توان این خردمندی را با شعر و جنون جمع کرد؟

در هنر معنوی، عقل به معنی «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» است و کلمه مقدسی که «اول ما خلق الله» است و قلم تکوینی است که هر چیزی را به آن نوشته‌اند. پس هر چیزی وجودش از عقل است و پی‌بردن به این حق و به راز چیزها در حوزه هنر بزرگ و نزد هنرمندان بزرگ است رسیدن به این حوزه نیز نیاز به سلوک دارد و نمی‌توان به تأمل شخصی به آن رسید اینجاست که حلقه‌های معنوی از حلقه‌های فتوت تا خانقاه‌ها و… نقش پیدا می‌کند اینکه شخص را با ریتم تکوینی هم‌نوا کنند: ریتم آب و باد و خاک و آتش. مثلاً سِرّ اینکه دستور است در طول شبانه روز بخصوص در زمان‌های انقلاب عالم کل و طبیعت ـ‌موقع غروب و هنگام سحرـ به آسمان نگاه کنند، همین است. مثلاً در معماری اگر هنرمند نظم تکوینی کائنات را نشناسد، با آب و باد و باران و خاک هم‌نوا و به نغمه خاک شنوا نباشد، نمی تواند اثر هنری پدید بیاورد.

یکی از تعبیراتی که بعضی قبایل به کار می‌برند پی‌بردن به راز چوب است چون در اطراف آنها چوب فراوان یافت می‌شود پی بردن به راز چوب یعنی درک راز همه چیز و اینکه می‌گویند: درود و درودگر، یعنی «شکر و شکرگذار» یعنی کسی که راز چوب را فهمیده است. یادآور می‌شویم که چون در اطراف پیامبر چوب و جنگل نبود، گفت: «افلا ینظرون الی ابل کیف خلقت و الی السماء کیف رفعت و الی الارض کیف سطحت…؟»

طبیعت مظهر حقیقت است هنگامی که شخص از طبیعت می‌آموزد و به قول هایدگر تجربه زیستی کسب می‌کند، از مرتبه نفس می‌گذرد و به مرتبه قلب مي‌رسد در این لحظه تجربیات شخصی و به قولی «حسب حال» او جنبه کلی و همه‌گیر می‌یابد.

اينجا شاعر از پوسته خویش بیرون آمده و آنچه می‌گوید جنبه شخصی و سایکیک ندارد. هنگامی که حافظ از احوالات شخصی‌اش می‌گوید خود حافظ مطرح نیست بلکه گوهر انسانیت نهفته در آنست که با همه انسان‌ها در ارتباط خواهد بود. اگرچه نمی‌توان شخصیت فردی حافظ را انکار کرد اما اگر این تشخص را به حوزه سایکولوژی ببریم، دیگر نمی‌توانیم همراه او باشیم. حافظ

منبع:

شماره هفدهم دوماهنامه فرهنگي هنري بيناب (ويژه طريقت معنوي)، انتشارات سوره مهر، زمستان 1389.

Advertisements

احضار تلفنی دراویش گنابادی برای اجرای حکم شلاق

اخبار | اخبار
نوشته شده توسط مجذوبان نــور در چهارشنبه, 28 اردیبهشت 1390 ساعت 02:07

چهارده نفری که احضار شده اند، بخشی از افرادی هستند که در تجمع اعتراضی دراویش گنابادی به رفتارغیرقانونی دادستان گناباد دستگیر شده اند.

چهارده نفر از دراویش طریقت نعمت اللهی گنابادی، روز یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ماه از طریق تلفن، از سوی شعبه اول اجرای احکام دادسرای گناباد برای اجرای حکم شلاق احضار شدند.

این عده بخشی از 24 نفری هستند که درتجمع اعتراضی دراویش گنابادی به رفتار غیر قانونی دادستان گناباد دستگیر شده اند. این افراد به شلاق و زندان و تبعید به مناطق محروم محکوم شده اند
دکتر مصطفی آزمایش، استاد مدعو حقوق درفرانسه، مسئول روابط عمومی انجمن جهانی پاسداشت حقوق بشر در ایران و سخنگوی سلسله دراویش گنابادی، درمورد برخورد جمهوری اسلامی با پیروان سلسله گنابادی، می گوید که فشار بر این سلسله در مدت اخیر، با نوساناتی ادامه داشته است.
به نظر وی، این تهدیدها یا این هدف صورت می گیرد که وجود سلسله گنابادی از اذهان مردم پاک شود و در این راستا حتی نام شهرستان گناباد را هم از کتاب ها حذف می کنند. آقای آزمایش می افزاید که پیروان سلسله دراویش که تحت فشار هستند و حتی اجازه ندارند اموات خود را بصورت مرسوم در مزار سلطانی دفن کنند، به این سیاست ها معترضند ولی درمقابل اعتراض های خود نه تنها پاسخی نمی شنوند، که دستگیر شده و با اتهامات واهی به زندان می افتند.
مصطفی آزمایش توضیح می دهد که رفتار دستگاه قضائی با دراویش دستگیر شده، غیرقانونی بوده و دادگاه ها یک طرفه، بدون اینکه وکیل دسترسی به پرونده داشته باشد، برگزار شده و حتی برای وکلا نیز پاپوش درست شده، حکم زندان گرفته اند یا پروانه وکالت برخی ازآنها به جرم درویش بودن ابطال شده است.
منبع  : رادیو فرانسه

«بستان‌السیاحه» منتشر شد

معرفي كتاب | معرفى كتاب
نوشته شده توسط مجذوبان نــور در دوشنبه, 26 اردیبهشت 1390 ساعت 14:19
ویرایش جدید کتاب «بستان‌السیاحه» نوشته حاج زین‏العابدین شیروانی (مستعلیشاه) با تصحیح منیژه محمودی در سه جلد و با قطع وزیری از سوی نشر حقیقت منتشر شده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، «بستان‌السیاحه» یکی از مهمترین و آموزنده‌ترین سفرنامه‌هایی است که در دوره قاجار نوشته شده‌ و تاریخ اتمام آن 1248 هجری قمری ذکر شده است.

نویسنده کتاب، حاج زین‌العابدین شیروانی ملقب به مستعلیشاه، صاحب دو سفرنامه دیگر به نام‌های ریاض‌السیاحه و حدائق‌السیاحه نیز هست. گرچه این دو کتاب تقدم تألیف بر بستان‌السیاحه دارند اما بستان جامعتر از دو کتاب دیگر است.

بستان‌السیاحه و دو سفرنامه دیگر مؤلف، برآمده از مجموعه یادداشتهایی است که این سیاح عارف در طی سفرهای خویش به اقصی‌ نقاط عالم گرد آورده است. بخشی از یادداشتهای نویسنده در غارت اموال وی از بین رفت و از باقیمانده آن یادداشتها و آنچه در حافظه داشتند این سفرنامه‌ها نوشته شد.

اهمیت این سفرنامه‌ها از چند جهت قابل توجه است. یکی اینکه چون مؤلف عارفی اهل سیر و سلوک بوده سیر آفاقی و انفسی را با هم جمع کرده‌ است، چنان‌که جمع نکات دقیق عرفانی با مطالب علمی در جای جای این سفرنامه دیده می‌شود. دیگر آنکه از حیث علم مذاهب و فرق، ‌نکات تازه و در خور توجهی در کتاب مشاهده می‌شود؛ و بالاخره اینکه اهمیت کتاب در شرح جغرافیایی و تقسیم‌بندی کشورها بر اساس تاریخ حدود 200 سال پیش است.

فهرست اول کتاب حدود 70 صفحه است که به ترتیب الفبایی تنظیم شده‌ است. این فهرست شامل نواحی و بلاد و اشخاصی است که در کتاب بدانها اشاره شده است و خود گویای عظمت کار نویسنده آن است.

در چاپ جدید کتاب «بستان‌السیاحه» نوشته حاج زین‏العابدین شیروانی (مستعلیشاه) که با تصحیح منیژه محمودی در سه جلد و با قطع وزیری از سوی نشر حقیقت منتشر شده است، هفت نسخه خطی با هم مقابله شده و اختلاف نسخ در صفحات مربوط پانویس شده‏ اند.

منبع : خبر گزاری مهر

احضار 14 درویش از سوی دادسرای گناباد برای اجرای حکم شلاق

اختصاصى مجذوبان نور | اختصاصى مجذوبان نور
نوشته شده توسط مجذوبان نــور در دوشنبه, 26 اردیبهشت 1390 ساعت 00:34
چهارده تن از دراویش طریقت نعمت اللهی گنابادی روز یکشنبه 25 اردیبهشت ماه از سوی اجرای احکام دادسرای شهرستان گناباد برای اجرای حکم شلاق فراخوانده شدند .
به گزارش خبرنگار سایت مجذوبان نور ؛ این عده از دراویش به صورت تلفنی از سوی شعبه اول اجرای احکام دادسرای گناباد برای اجرای حکم 25 ضربه شلاق تعزیری احضار شدند .
بنابراین گزارش ؛ در تیر ماه 1388، جمعی از دراویش گنابادی در اعتراض به رفتار غیرقانونی دادستان گناباد مقابل دادگستری آن شهرستان تجمع کرده بودند که در این واقعه،‌ 24 تن از دراویش بازداشت و به محاکمه کشیده شدند. دادگاه گناباد 14 نفر از این 24 درویش را به سه ماه و یک روز حبس تعليقي ( به مدت سه سال ) و 25 ضربه شلاق تعزيري و 10 نفر دیگر را به 5 ماه حبس تعزیری به انضمام 50 ضربه شلاق و یک سال تبعید به مناطق محروم محکوم کرد که این حکم از سوی شعبه 12 دادگاه تجدید نظر استان خراسان رضوی نیز مورد تأیید قرار گرفت. گفتنی است ؛ در 24 فروردين ماه ، مأموران اطلاعات به طور همزمان نظرعلی مروی، محمد مروی و علی کاشانی‌فر را در شهرستان گناباد،  ظفرعلی مقیمی را در شهرستان قوچان و عبدالرضا کاشانی، علیرضا عباسی، شکرالله حسینی را در شهرستان بیدخت دستگیر و روانه زندان وکیل‌آباد مشهد کردند و در 20 اردیبشهت ماه نیز محمد كاشاني فر در دفتر كارش دستگير و روانه زندان شد .


دکتر سیدمصطفی آزمایش در گفتگو با تلویزیون تیشک : سیستم گرداننده ایران اعتقادی به حقوق بشر ندارد

اختصاصى مجذوبان نور | مطالب اختصاصی مجذوبان نور
نوشته شده توسط مجذوبان نــور در یکشنبه, 25 اردیبهشت 1390 ساعت 22:54

تلویزیون تیشک در مصاحبه ای مفصل به گفتگو با دکتر سیدمصطفی آزمایش مدیرمسئول روابط بین الملل انجمن جهانی پاسداشت حقوق بشر درایران و سخنگوی رسمی سلسله نعمت اللهی گنابادی در خارج از کشور نشسته . این برنامه ۲۲ اردیبهشت ۹۰ ماه تهیه شده است.

سلسلۀ نعمت اللهی سلطانعلیشاهی گنابادی نام یک سلسله تصوف است؛ که در گناباد مرکزیت دارد.

سرکوب توسط جمهوری اسلامی ایران در سالهای اخیر حکومت جمهوری اسلامی سعی در پاکسازی این اقلیت در داخل کشوربه دلایل عقیدتی را داشته ؛ سرکوب دراویش گنابادی مانند اصفهان و قم هنوز هم ادامه دارد.

جمعی از پیروان سلسله نعمت اللهی گنابادی در نامه ای سرگشاده به علی خامنه ای از سرکوب پیروان این سلسله در ایران انتقاد کرده اند در این نامه از تخریب حسینیه های دراویش در شهرهای قم ، بروجرد و اصفهان ممانعت از برگزاری مراسم عبادی آنها در شهرهای مختلف ، جلوگیری از سفر رهبر سلسله به زادگاه خود ، اخراج دراویش از ادارات و مراکز فرهنگی ، ضرب و شتم و بازداشت و محکومیت دراویش به تحمل حبس ، شلاق و تبعید و ابطال پروانه وکالت وکلای آنها به عنوان ستمهایی یاد شد که در پنج سال اخیر به دراویش گنابادی روا داشته شده است.

در پی انتشار اطلاعیه ای در نماز جمعه اصفهان علیه دراویش گنابادی ، صبح روز چهارشنبه ۳۰ بهمن  ۱۳۸۷ مقبره درویش ناصرعلی در آرامگاه تخته فولاد اصفهان مورد حمله قرار گرفت و بولدوزر بطور کامل تخریب و اموال آن غارت شد.

حمله کنندگان حدود ۱۷۰ نفر و از نیروهای وزارت اطلاعات ، شهرداری اصفهان و گروههای فشار گزارش شده است بنای تخریب شده از آثار ملی ثبت شده بود که از سال ۱۳۸۰ برای برگزاری مراسم دراویش مورد استفاده قرار می گرفت در پی این اقدام عده ای از دراویش در روز سوم اسفند در مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی تحصن کرده و در این تحصن نیز شصت تن دیگر توسط نیروهای امنیتی دستگیر شدند.

به همین مناسبت این روز بنام «روز درویش» نامگذاری شده است.

برنامه صفحه ای دیگر ؛ گفتگوی شبکه تلویزیونی تیشک با دکترسیدمصطفی آزمایش مسئول روابط بین الملل انجمن جهانی پاسداشت حقوق بشر در ایران و سخنگوی طریقت نعمت اللهی گنابادی در خارج کشور  :

جمال پورکریم : فلسفه دراویش گنابادی چیست و چگونه این شیوه تصوف شکل گرفته است؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : دراویش گنابادی پیروان طریقت حضرت سیدنورالدین شاه نعمت الله ولی هستند – از عرفای قرن نهم هجری –  وقتی راجع به سلسله تصوف صحبت میشود بحث ما اتصال سینه به سینه و دست به دست امانت سیر تحول جوهری که بر اساس گفته بزرگان تصوف از آدم صفی تا به امروز نسل به نسل منتقل شده و یکی از بزرگان حضرت شاه نعمت اللهی ولی بودند و بعد جانشینان ایشان که در هندوستان تشریف داشتند و بعد اوایل دوران قاجار برخی از بزرگان این سلسله از هندوستان راهی ایران شدند و این مشعل را به ایران آوردند و از اینجاست که سلسله سلطانعلیشاهی گنابادی در تداوم طریقت شاه نعمت الله ولی در ایران پا گرفت.

جمال پورکریم : هم اکنون دکترنورعلی تابنده بعنوان قطب صوفیان دراویش گنابادی هستند؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : جناب آقای دکترنورعلی تابنده هم اکنون قطب حیّ سلسله طریقت نعمت اللهی سلطانعلیشاهی گنابادی هستند.

جمال پورکریم : همچنان مستحضر هستیم خصوصا از دوران دولت محمود احمدی نژاد فشارها بر دراویش گنابادی ازدیاد پیدا کرده ، جنابعالی دلیل این فشارها را چه می دانید ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : از ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ جمهوری اسلامی بطور رسمی اعلام موجودیت کرد و در کوتاه زمانی پس از آن حسینیه مرکزی دراویش گنابادی یعنی حسینیه مشیرالسلطنة در قطب تهران – پایتخت در کنار پارک شهر طعمه حریق شد و کاملا تبدیل به خاکستر شد بعد از آن هم مراقد بزرگان این سلسله در شاه عبدالعظیم بکلی تخریب شد و گفتند برای بزرگ کردن صحن این کار را کردند یعنی سرکوب دراویش و تخریب اماکن آنها و غارت اموال آنها از روزی که جمهوری اسلامی اعلان موجودیت کرد بطور سیستماتیک وجود داشت اما از سال ۱۳۸۴ با روی کار آمدن دولت نهم ، تغییر شیوه ای بچشم خورد و این بود که با استفاده از بیل و بولدوزر و بسیجی دست به تخریب سیستماتیک حسینیه های دراویش در قم ، بروجرد ،اصفهان و سایر نقاط زدند ، اما به نظر ما نمیرسد که این کار در ارتباط با شخص رئیس دولت نهم و دهم  باشد. چون این تصمیمات در شورای عالی انقلاب فرهنگی گرفته شده و کمیسیونی که مربوط به جامعه مدرسان حوزه علمیه قم به رهبری محمد یزدی که در آنجا تصمیم به پاکسازی عقیدتی و سرکوب عموم تنوعهای قومی – عقیدتی – فکری در ایران گرفته شده ، من جمله دراویش.

جمال پورکریم : جنابعالی بفرمایید از چه سالی دکتر تابنده بعنوان قطب دراویش برگزیده شده و طریقه انتخاب قطب طریقت گنابادی چگونه است ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : تصوف یک مکتب روحانی است و تابع قوانین و قواعد خاصّ خودش است که با روابط اجتماعی و شهروندی مکمل یکدیگر هستند بنابراین وقتی ما راجع به امور روحانی صحبت می کنیم باید نظرگاه فکری و نقطه نظر بینش خودمان را داخل این سیستم روحانی بکنیم ، همچنان که گفتم تعیین قطب در هر زمان وظیفه قطب قبلی است یعنی قطب لاحق توسط قطب سابق انجام میشود و جناب آقای دکتر نورعلی تابنده هم حدود ۱۳ سال است که مسئولیت هدایت و ارشاد پیروان طریقت نعمت اللهی گنابادی و اصولا علاقه مندان به عرفان و تصوف را عهده دار هستند.

جمال پورکریم : به ایشان مجذوبعلیشاه می گویند …

دکترسیدمصطفی آزمایش : بله ، لقب فقری و طریقتی ایشان «مجذوبعیشاه» است.

جمال پورکریم : دلیل این اسم گذاری چیست ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : بطور کلی در طریقت روش به این ترتیب است که سالک وقتی هفت مرحله سلوک را زیر نظر راهنما و مربی خود به پایان می رساند طفل قلبی در وجودش متولد میشود و این تولدی دوباره است و این فرزند روحانی که در وجودش متولد میشود نامگذاری میشود و این نامگذاری توسط قطب حیّ به آن فرزند طریقتی اطلاق میشود در نتیجه نام طریقتی مجذوبعلیشاه توسط قطب قبلی به ایشان داده شده.

جمال پورکریم : آیا شما بر این باور هستید که دین و سیاست باید با هم باشد یا دین باید از سیاست جدا باشد ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : اساس تصوف بر این است که دین نباید آلوده به زد و بندهایی شود که معمولا در سیاست به این معنی بکار میرود که سیاست بعضی از سیاستمداران هستند که روششان را مبتنی بر ابزاری کردن استفاده از دین یا بعبارت دیگر بنام دین دنیا را چرخاندن یا بقول خودشان مدیریت دنیا را به عهده گرفتن ، «درویشی با دخالت در سیاست مخالف است» اما هر درویشی بعنوان یک شهروند وظیفه شهروندی اش ایجاب می کند که از حقوق بشر بعنوان یک بشر و از حقوق شهروندی بعنوان یک شهروند متمتع شود یعنی موقع رأی دادن رأی بدهد و کاندیدا انتخاب کند و غیره و ذلک این دخالت در سیاست نیست این برخورداری از حقوق شهروندی و اجتماعی است ، اما اینکه بنام دین حکومتی برپا شود درویشها با این مسئله مخالفند و داخل آن نمیشوند.

جمال پورکریم : حکومت ایران حکومتی مذهبی است دلیل اینکه با مذهبی یا تصوفی تحت عنوان سلسله نعمت اللهی گنابادی مشکل دارد در واقع چیست ؟ حسینیه هایی توسط سلسله نعمت اللهی گنابادی دایر میشود که جمهوری اسلامی هم معتقد به تشیع است و بایستی این امر را بپذیرد ولی چرا مخالف شیوه از مذهب است؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : آیت الله العظما دستغیب شیرازی عضو مجلس خبرگان گفته اند ۵ مجتهد دیگر ۱۶ ایراد فقهی را که ایشان به روش کار نظام موسوم به جمهوری اسلامی گرفته اند تأیید کرده اند به همین دلیل چیزی که می توانیم بگوییم این است که این نظام استفاده ابزاری از دین می کند . با توجه به تمامی این اتفاقاتی که در زندانها ، سرکوبی مردم و پایمال کردن حقوق مدنی و شهروندی و اساسی افراد بشر در ایران میشود ما اسم این نظام را نمی گذاریم نظام اسلامی ؛ اینها همگی در مخالفت اشکار با اسلام است ، اما دلیل تقابل گردانندگان این سیستم با دراویش بخاطر این است که اصولا مکتب درویشی مبتنی بر صلح طلبی ، بر عشق و محبت و مدارا است ، طبیعتا وقتی آقای مصباح به عنوان ایدئولوگ نظام می گوید اسلام دین خشونت است خودبخود در تقابل با مکتبی قرار می گیرد که مبتنی بر عشق و محبت و صلح و مدارا است پس بعنوان اینکه هر دو شیعه اند نمی توانیم از این نقطه نظر با قضیه برخورد کنیم. روش تعاملشان با سایر مردم است که تعیین کننده است : آنها طالب جنگ و تئوری خشونت هستند اما مکتب تصوف از ابتدا گفته : «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»

جمال پورکریم : به نظر کل سلسله نعمت اللهی گنابادی فکر می کنید ایران با چه سیستمی اداره شود ،که  اینده ایران رو به بهبودی و دموکراسی رود ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : بطور کلی طوری که ما می بینیم و غیرقابل انکار است ، در قانون اساسی جمهوری اسلامی نوشته شده که مذهب رسمی درا یران شیعه اثنی عشری است بر این مبنا هرگز دولت و حکومت جمهوری اسلامی هرگز حاضر نشده آمار صحیحی از تنوعهای قومی – عقیدتی – فکری در ایران عرضه کند یعنی همیشه خواسته که مردم دنیا باور کنند که یک اکثریتی در ایران وجود دارد و سایرین در اقلیت قرار دارند ؛ اما معلوم نیست که اگر آمار صحیح و دقیق و بشیوه علمی از این مسئله گرفته شود [تا چه حد این ادعای حاکمیت] تأیید میشود؟. «ایران کشور تنوع ها است.» اصولا من با بکار بردن واژه اقلیت مخالفم . یعنی تنوعهای فکری – عقیدتی و قومی در ایران وجود دارند و طبیعتا بعنوان حق انسانی … وقتی راجع به حقوق بشر صحبت می کنیم یکی از اصول اساسی حقوق بشر که در منشور حقوق بشر ذکر شده این است که هر انسانی می تواند سرنوشت و پوشش و عقیده و نحوه زندگی اش در جامعه را تعیین کند ، یعنی کسی نمی تواند به دیگری عقیده خودش را تحمیل کند ، پس نظامی می تواند حقیقتا مدافع حقوق شهروندان ایران باشد به این اصل اساسی یعنی آزادی انسان توجه داشته باشد ، من به شخصه معتقدم که سه اصل : آزادی ، برابری و برادری اگر که آماج و مطلوب قرار گیرد و به این منظور یک تعامل و توافقی میان ایرانیان صورت گیرد قدم بزرگی در راه پیشبرد جامعه بسمت دموکراسی خواهد بود و طبیعتا یک چنین دموکراسی ای از بستر لائیسیته و سکولاریسم عبور می کند یعنی جدایی مطلق دین از سیاست.

جمال پورکریم : فشار وارده بر دراویش در ایران فعلی ، نوعی فشار سیاسی و محدودیتهای سیاسی است ؛ در حالیکه دراویش به گفته جنابعالی هم کاری به سیستم سیاسی ندارند ، اما دلیل این که فشار سیاسی بر آنها وارد میشود چیست ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : آقای احمد خاتمی در نماز جمعه می گوید اگر کسی ولایت فقیه را قبول نداشته باشد نمازش قبول نیست ، یعنی اینها بحث اصلی عقیده دینی را موکول به اعتقاد سیاسی داشتن به امر ولایت فقیه می کنند و می گویند اگر کسی این را قبول نداشته باشد باید پاسپورتش را بگیرد و از مملکت برود ، دراویش بعنوان شهروند قانونمدارند یعنی تابع حکم قانون هستند اما متأسفانه این سیستم ، سیستمی است که گردانندگان آن برای خود قدرت مافوق قانونی بلکه ضدقانونی قائلند بنابراین وقتی در چارچوب قانون وکلا از حقوق درویشها دفاع می کنند پروانه وکالتشان ابطال میشود و برای خود وکلا حکم زندان صادر میشود. وضعیت حقوق بشر در مورد تمامی ایرانیان به این شکل است ، یعنی سرکوب دراویش در ایران به این دلیل صورت می گیرد که همه ایرانیان سرکوب میشوند نه فقط دراویش ؛ یعنی چون سیستم گرداننده جامعه اعتقادی به حقوق بشر ندارد به این دلیل است که تمامی ایرانیان سرکوب می شوند من جمله دراویش. نه اینکه دراویش کار خاصی بکنند که بخاطر آن سرکوب شوند.

جمال پورکریم : «روز درویش» ، در واقع چه روزی است و دلایل نامگذاری این روز چیست ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : روز ۳ اسفند دراویش مقابل مجلس رفتند یعنی دراویش بصورت خودجوش برای اعتراض دسته جمعی به اصطلاح مقابل مجلسی رفتند که باید خانه ملت باشد و رفتند به آنجا که اعتراض کنند که «چرا نصف شب می آیید و حسینیه و محل عبادت ما را در اصفهان تخریب می کنید ؟» به آنجا رفتند ، این اجتماع دراویش و اعتراض یکپارچه آنها مطابق آمار خود دستگاههای نظامی – انتظامی آنروز ۹۵۰ نفر بازداشت شدند که برای ۵۳ نفر از آنها حکم زندان صادر شد برخی از آنها بیش از ۵ ماه در زندان بودند و به همین دلیل آنروز بخاطر این حرکت خودجوش دراویش در اعتراض به سرکوب حقوق فطری انسانها «روز درویش» گذاشته شد.

جمال پورکریم : بیشتر مواقع دراویش تحصن می کنند و این تحصن ها تا مدتی ادامه دارد ؛ دلیل این تحصن ها چیست ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : اعتراض است ؛ اعتراض به دو شیوه است : یکی اعتراض خاموش است که حالت تحصن دارد و حالت روزه سکوت یا روزه سیاسی دارد و یکی دیگر هم حالت تظاهرات خیابانی ، تئاترهای خیابانی و حرکت های خیابانی است که در شهرهای مختلف دنیا بطور همزمان برگزار شده برای اینکه دادخواهی کند و شرایط وخیم سرکوب حقوق بشر در ایران را به اطلاع جهانیان برساند. به همین دلیل چون دراویش معتقد به مبارزه غیرخشونت آمیز از تمامی راهها و روشهای ضروری برای بیان تظلم خواهی خودشان استفاده می کنند من جمله تحصن .

جمال پورکریم : نظر دراویش در کل برای ملیت های مختلف داخل ایران (کرد ، ترک ، لر ، بلوچ ، عرب و …) چیست ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : چیزی که من یکبار دیگر یادآوری می کنم ؛ ایران موزائیک تنوعهای فکری – عقیدتی – قومی است

جمال پورکریم : کثیر الملل است در واقع …

دکترسیدمصطفی آزمایش : بله ، یعنی با توجه به چنین موقعیتی به نظر من دو گروه در عرصه سیاسی ایران وجود دارند که در شرایط کنونی من اسم اینها را می گذارم : رفرمیست ها و رفراندومیست ها. رفرمیست ها می گویند الآن چون اسلام بدرستی اجرا نمیشود این اشکالات در اداره مملکت بوجود آمده ، غافل از اینکه این نظام نظام ولایت فقیه از درون یک سیستمی بیرون آمد که مرحوم مهندس بازرگان نخست وزیر آن بود که معتقد به یک اسلام ، میانه رو و معتدل بود و آیت الله خمینی گفتند : اسلام شما یک اسلام آمریکایی است و به قدر کافی انقلابی نیست و شما بروید دنبال کارتان … حالا رفرمیست ها دوباره می خواهند قضیه را برگردانند به همان سیکل معیوب ؛ در برابر اینها کسانی وجود دارند که می گویند باید به همه پرسی رجوع کنیم یعنی ببینیم مردم ایران چه می خواهند ؛ با توجه به اینکه عرض کردم نظام حاکم از ابتدا خواسته این عقیده را به مردم جهان القا کند که در ایران یک اکثریتی وجود دارد که پیرو مذهب تشیع اثنی عشری هستند اما آیا واقعا اینجوری است یا خیر ؟ وقتی نگاه می کنیم می بینیم ترکمن ها در استان گلستان ترکمن هستند و اکثریتشان پیرو تسنن هستند بلوچ ها ، هموطنان کرد اکثریتشان پیرو تسنن هستند ، در خوزستان به همین شکل . بنابراین وقتی اینها حق ندارند یک مسجد اهل تسنن در داخل پایتخت ایران داشته باشند ، آیا اینجا آزادی وجود دارد ؟ پس اینها کی باید به حق خودشان برسند و چطوری ؟ غیر از اینکه از طریق همه پرسی آیا ممکن است ؟ پاسخ روشن است : خیر ! این به نظر من جریان رفراندومیست ها است.

جمال پورکریم : خواست دراویش از حکومت جمهوری اسلامی تنها یک خواست مذهبی است …

دکترسیدمصطفی آزمایش : نخیر ! دراویش خواست مذهبی ندارند ؛ درویشی یک مکتب سیاسی یک حزب اعتقادی نیست درویشها هر کدام یک شهروند ایرانی هستند یعنی ما درویش ترکمن داریم درویش کرد داریم دراویش اهل حق داریم اینها همگی درویشند دراویش قادری و خاکساری داریم در ایران بر اساس آمار تخمینی که ما داریم ۲۰ میلیون درویش زندگی می کند ۴ میلیون درویش گنابادی وجود دارد دراویش گنابادی نه تهرانی اند نه گنابادی و نه بیدختی مال همه جای ایران هستند اینها شهروند هستند ؛ موقعی که ضرورت پیدا می کند که در انتخابات شرکت کنند در انتخابات شرکت می کنند ، یعنی ۲۰۰ حوزه انتخاباتی دایر می کنند و به کاندیدای خودشان یعنی آقای کروبی (در انتخابات اخیر) رأی می دهند.

جمال پورکریم : این دوره ریاست جمهوری دراویش از آیت الله کروبی پشتیبانی کردند آیا دراویش اعتقاد دارند در سیستم جمهوری اسلامی اصلاحات ممکن است ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : قبلا بسیاری از مردم ایران بودند که به انتخابات بدگمان بودند و به انتخابات پشت کرده بودند ، در این مسئله تردیدی نیست اما در این دوره وقتی آقای کروبی بعنوان یک روحانی فارغ التحصیل از قم ؛  آمد و گفت  این اتفاقاتی که رخ می دهد خرافات به اسم دین است و دین و اسلام نیست بلکه خرافات دینی است و علیه این قد علم کرد بسیاری آمدند و از نظریاتش دفاع کردند من جمله شهروندانی که بعضا پیرو طرایق درویشی هم بودند مثلا جناب آقای نظام الدین مشعشعی که رییس طایفه آتش بیگی اهل حق هستند در لرستان ایشان کتبا گفتند من به آقای کروبی رأی می دهم وبسیاری از پیروان ایشان هم به آقای کروبی رأی دادند من اطلاع دارم که بسیاری از آراء ۱۳ میلیون و ۷۰۰ هزار آراء آقای کروبی اکثریتش رأی دراویشی بود که به آقای کروبی رأی دادند چون ایشان می خواستند با خرافات دینی مبارزه کنند و در عین حال خودشان یک معمم هستند ، این خیلی مهم است.

جمال پورکریم : ایا در واقع در ایران تحت سلطه جمهوری اسلامی که با ولایت فقیه سر و کار دارد و خامنه ای حرف اول این نظام را می زند ، در واقع کسی مثل کروبی یا خاتمی می تواند کاری پیش ببرد ، خاتمی به اسم اصلاحات آمد و دیدیم در دوران وی سرکوب کم نبود همان داریوش فروهر و قتلهای زنجیره ای در دوران خاتمی بوقوع پیوست ، باورتان این است که اصلاحات در جمهوری اسلامی پاسخگو است …

دکترسیدمصطفی آزمایش : بنده عرض کردم ، یک عده ای تابع اصلاحات هستند یعنی رفرمیست ها هستند ولی تاریخ ثابت کرده که اینها به بن بست رسیده اند برای اینکه این نظام کنونی حاکم از درون یک سیستم رفرمیستی بیرون آمده یعنی دولت بازرگان یک دولت رفرمیستی بود از درون آن این حکومت بیرون آمد که اصلا باوری به حقوق بشر ندارد به همین دلیل من معتقد همه پرسی هستم یعنی مانند بسیاری دیگر از ایرانیان …

جمال پورکریم : هر چهار سال در واقع همه پرسی صورت می گیرد …

دکترسیدمصطفی آزمایش : همه پرسی برای تعیین شکل حکومت [منظور است]، در شرایط کنونی بسیاری از ایرانیان متوجه شده اند که این سیستم استفاده ابزاری از دین می کند یعنی یک سیستم تئوکراتیک نیست بلکه سیستمی است که از دین استفاده ابزاری می کند و خودش را بجای دین و قانون گذاشته ، هر هفته در نماز جمعه می شنویم که می گویند التزام به ولایت فقیه است که سبب قبولی عبادات میشود! این عین شرک است و این دین نیست .

جمال پورکریم : در مورد اسلام صحبت کردید ، اسلام میانه رو ، اسلام تندرو … اسلام واقعی چه اسلامی است ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : ۵ / ۱ میلیارد مسلمان در دنیا وجود دارد و اگر از ۷ میلیارد مردم دنیا بپرسید که از نظر شما اسلام چیست ؟ می گویند اسلام یک دین است اما آیت الله خمینی وقتی بنیان نظام جمهوری اسلامی را گذاشت گفت اسلام را کسی نمی داند چیست (نقل قول) . گفت : حتی اسلام شناسان ما هم نمی دانند اسلام چیست (نقل قول). ایشان گفت : اسلام یک دین نیست بلکه یک نظریه سیاسی برای تشکیل حکومت است (نقل قول) . و گفت : اسلام را من می دانم چیست (نقل قول) . ایشان برای دادن دقت نظر بیشتر در مورد نظریه سیاسی خودش مسئله ولایت فقیه را مطرح کرد یعنی الآن این حکومتی که در ایران وجود دارد ولایت یک فرد است که اسم خودش را می گذارد «فقیه» و عموم مردمی که «صغیر» و «سفیه» تلقی می شوند و به همین دلیل است که اشخاصی امثال احمد خاتمی می گویند اگر ۱۰۰ میلیون رأی هم مردم بدهند وقتی تنفیذ ولی فقیه نباشد آن صد میلیون به قدر یک صفر هم ارزش ندارد . اسم این نظام را اسلام گذاشته اند .

جمال پورکریم : در ترکیه می گویند یک اسلام میانه رو حکومت می کند ، اسلام تندرو طالبان و القاعده که یک اسلام تندرو است ، چه اسلامی مورد قبول شما است ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : از نظر من اسلامی مقبول است که کاری به سیاست نداشته باشد ، من خود یک اسلام شناسم و تخصصم در اسلام است و معتقدم اسلام عبارت است از پل ارتباطی میان فرد و خالقش ، اسلام وسیله سیاست گری نیست راهی است میان مخلوق و خالق آنهم بطور فردی وقتی می آیند و خرافات را بجای دین وارد می کنند کار بجایی می رسد که رمل و اسطرلاب و جادو و جن در کار می آید و اینها چه ارتباطی به اسلام دارد. طبیعتا به اینجا کشیده میشود چون از ابتدا آغاز به استفاده ابزاری از دین کردند ، به همین دلیل بهترین نوع حکومت این است که اسلام داخل حکومت نباشد.

جمال پورکریم : در مورد سرکوب دراویش بیشتر صحبت کنیم ، فشارهای بردراویش چگونه است اگر آماری از دراویشی که در حال حاضر در زندان هستند دارید ، ارائه کنید .

دکترسیدمصطفی آزمایش : از ۱۳۸۴ به این طرف تعدادبسیار زیادی از دراویش بازداشت و احراز هویت شدند موقعی که در۲۴ بهمن ماه ۸۴ به حسینیه قم حمله شد و حسینیه دراویش گنابادی در قم را تخریب کردند همزمان ۱۴۵۰ درویش گنابادی را که داشتند دعا می کردند و نماز می خواندند اینها را گرفتند و به زندان ساحلی سپاه پاسداران قم منتقل کردند . عده بسیاری را مصدوم و مجروح و حتی نقص عضو کردند. بعد از آن در مورد ماجرای بروجرد عده بسیاری از دراویش را دستگیر کردند و اخیرا دراویشی که در ماجرای بروجرد به آنها آسیب وارد شده بود و شکایت کرده بودند الآن ۱۸۹ نفر از شاکیان را با پرونده اتهامی سنگین به دادگاه احضار کردند (احضاریه دسته جمعی) موارد ذکر شده در کیفرخواست : اقدام علیه امنیت ملی ، تمرد در برابر مأموران دولتی و توهین به شخص اول مملکت . این اتهامات همگی واهی است چرا که همگی اینها خود شاکی بودند ، علاوه بر آن الآن تا همین لحظه ۷ درویش در زندان وکیل آباد مشهد در شرایط غیربهداشتی و حق ملاقات با خانواده و تلفن کردن از آنها سلب شده علاوه بر آن برای وکلای دراویش گنابادی حکم زندان صادر شده و البته هنوز اجرا نشده و هر لحظه ممکن است خدای ناکرده به اجرا در بیاید علاوه بر تمامی اینها برای افزودن فشار بر دراویش گنابادی اصولا نام گناباد را از نقشه جغرافیای ایران در کتابهای درسی حذف کرده اند که گناباد را در بوته فراموشی بیاندازند چه برسد به سلسله گنابادی . دراویش را ممنوع کرده اند که امواتشان را در مزار سلطانی جایی که اموات گنابادی یعنی پیروان مکتب گنابادی دفع میشدند آنجا بخاک بسپارند و بعد بعضی از دراویش که آنجا امواتشان را بخاک سپرده اند برای بازماندگان پرونده سازی کرده اند و وقتی برخی دراویش رفتند جلوی دادستانی اعتراض کردند برای آنها پرونده امنیت ملی تشکیل داده اند و ضمنا برای آقای دکتر نورعلی تابنده قطب بزرگوار این سلسله یک احضاریه ای صادر کردند بعنوان مشارکت در اقدام غیرقانونی دفن اموات در مزار سلطانی بیدخت … که این کارها واقعا مضحک است و خنده دار است یعنی در واقع دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی ایران از ظرفیت قوه قضائیه حداکثر استفاده را برای سرکوب حداکثر دراویش گنابادی انجام می دهد وضعیت سایر دراویش هم به همین ترتیب است.

جمال پورکریم : نظر جنابعالی در مورد عرفان البته عرفان کاذبی که در جامعه رایج است و شاید شکل و فرمهایی که صوفیانی بصورت دروغین داشته اند شاید تقلید کرده باشند اما محتوا نداشته باشد ؛ این چگونه است ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : در مهرماه علی خامنه ای سفری به قم داشت و در آنجا موضعگیری رسمی ، صریح و شفاف صورت گرفت علیه بهائیت ، علیه تسنن زیر عنوان وهابیت علیه مسیحیت خانگی یعنی نوکیشان مسیحی و علیه عرفانهای کاذب و جعلی … اما بحث اینجاست که آیا حوزه علمیه قم ، یعنی محمد یزدی رئیس جامعه مدرسان حوزه علمیه قم که چهار نفر برای ایشان صلاحیت قائل نیستند آیا این جایگاه را دارد که تعیین کند که کدام عرفان کاذب است و کدام عرفان کاذب نیست ، اصلا ایشان از عرفان چیزی سر در می آورد که بخواهد تعیین کند عرفان کاذب یا عرفان غیرکاذب چیست ؟ مسئله اینجاست که انسان دارای نیروی خرد و اندیشه است اندیشه را از انسان بگیریم انسان میشود مانند سایر جانورانی که می خورند و می خوابند و می چرند ، اندیشه را از انسان نمی توان سلب کرد ؛ ای برادر تو همین اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای . بحث این که من خودم تشخیص دهم راه زندگی من چیست این جز مسئولیت های خودم است ؛ هر کسی خودش راه زندگی خودش را تعیین می کند …

جمال پورکریم : یعنی بر این اعتقاد نیسیتید که امر به معروف و نهی از منکر یا اینکه کسی ایمان به پیامبر اسلام نداشته باشد کافر است و باید کشته شود ؟

دکترسیدمصطفی آزمایش : بحث امر به معروف و نهی از منکر در تصوف به این نحوه بیان میشود که من جامع روح و نفس هستم إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ یعنی نفس من دائم مرا امر به سوء می کند و به همین دلیل « وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى» باید نهی از منکر بکنم نفس خودم را . و روح خودم را امر به معروف بکنم . یعنی این عبادت ها جنبه اصلاح فردی دارد یعنی وقتی من خودم را نساخته ام و اصلاح نکرده ام چطور می توانم از دیگران عیب جویی کنم . تمام بحث تصوف و این سیستم آخوندی به اینجا بر می گردد . سعدی (علیه رحمه) می گوید : همه حمال عیب خویشتنیم / طعنه بر عیب دیگران نزنیم . متأسفانه چیزی که در میان قشریون رایج است این است که خودشان را فراموش می کنند و دیگران را می خواهند اصلاح کنند ، فردوسی می فرماید : زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش.

جمال پورکریم : در مورد سلسله نعمت اللهی گنابادی و فشار حکومت بر آنها هرچه می خواهید با مخاطبان فرمائید .

دکترسیدمصطفی آزمایش : قبلا از شما بسیار تشکر می کنم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید که در ارتباط با شما و بینندگان عزیز  و همه هموطنانمان در سراسر نقاط ایران و جهان باشم و خدمتتان عرض می کنم چنانچه حضرت اقای دکتر نورعلی تابنده فرمودند دراویش اهل صلح و صفا هستند اگر با انها با صفا و صمیمیت رفتار شود مانند آب زلال هستند و اگر حقوق اساسی شان مورد سرکوب قرار گیرد مانند سنگ خوارا استوارند.

تیشک تی وی

چشم انداز تغییر در رابطه دین و دولت

مقالات | مقالات
نوشته شده توسط مجذوبان نــور در یکشنبه, 25 اردیبهشت 1390 ساعت 14:05
حبیب الله پیمان

حذف گفتمان شریعت محور و جایگزین کردن ایرانی گری الزاماً به‌معنای عبور از اقتدارگرایی به  دموکراسی نیست
پس از انقلاب و تاسیس جمهوری اسلامی در ایران ،آمیختگی نهاد مذهب با نهاد حکومت در جمهوری اسلامی آنقدر عمیق و همه جانبه شد که بدون بررسی و تحلیل رابطه و مناسبات میان این دو، ارائه چشم اندازی نزدیک به واقع از آینده تحولات جاری ناممکن است . رابطه ای که متناوبا دستخوش دگرگونی هایی شده است ، به طوری که تغییر در مناسبات این دو نهاد را  می توان در سه مرحله از یکدیگر  متمایز نمود.

دولت وسیاست درخدمت نهاد های مذهبی

با پیروزی انقلاب ، براساس این ادعا که مردم صرفا برای تشکیل حکومت اسلامی واجرای احکام شرع انقلاب کرده اند ، نهادهای دینی همه ارکان دولت و قانونگذاری را در کنترل خویش گرفتند و قبل از هر چیز فقیهی جامع شرایط دررأس نظام قرار گرفت . فقها و مجتهدین در مجلس خبرگان قانون اساسی، مسئولیت اصلی تدوین قانون اساسی را بر عهده فقها نهادند. سپس در مجلس دیگری به نام خبرگان رهبری، مسئولیت تعیین و نظارت بر رفتار و تثبیت یا تعویض رهبر به آنان واگذارگردید. ریاست قوه قضائیه نیز به فقیهان سپرده شد.  رهبران مذهبی انقلاب ، برای سیاست و حکومت اصالتی قائل  نبودند، یعنی قدرت سیاسی را درجهت تحقق اراده وتامین مطالبات مردم نمی خواستند، بلکه  حکومت  را ابزاری برای اجرای قدرتمندانه احکام شرع در جامعه می دانستند.
زیرا طبق نظریه ولایت فقیه :حق حاکمیت بر انسان و جامعه  منحصراً از آن خداست و خداوند این حق را به پیامبر خود واگذار کرد  تا احکام او را در میان مردم به اجرا گذارد. پیامبر نیز به نوبه خود حق مزبور را برای بعد از وفات خود به امامان دوازده گانه انتقال داد. آخرین امام ، پیش از غیبت، فقها را به نیابت از جانب خود مأمور ابلاغ و اجرای احکام شریعت نمود. پس درست است که در این نظریه، حکومت (در مفهوم ولایت) از حقوق انحصاری فقهاست که در طول ولایت خدا و رسول قرار دارد، اما فی نفسه فاقد ارزش و اصالت است مگر آن که درخدمت اهداف دین به کار گرفته شود. هر چند فقها توضیح نمی دهند که آیا قدرت سیاسی (حکومت ) که در طول تاریخ و در جوامع مختلف وجود داشته و دارد، اساسا منشأ الهی دارد ویا ساخته و پرداخته بشر و زیر تاثیر عواملی از درون جامعه شکل  می گیرد ؟  آنها که منشأ حکومت را الهی می دانند، در آن صورت باید حکومت هایی را هم که براساس غلبه وزور ، اصل ونسب و یا از طریق توافق و اجماع یا رأی اکثریت پدید می آیند، «الهی» و «مقدس» بشمرند . ولی اگر  منشأ الهی رامنحصرا برای حکومت هایی بدانند که مستقیماً تحت ریاست و ولایت پیامبران و امامان، تشکیل می شود ،  عملاً پذیرفته اند که حکومت های عرفی و سکولار که تعدادشان خیلی بیش از معدود حکومت های دینی است ، همگی خارج از حاکمیت جهانشمول الهی و مستقل از ولایت مطلقه او پدید آمده اند. تناقضی که توضیح و حل آن بر عهده طرفداران نظریه مزبور است. در عین حال پیروان این نظریه پذیرفته اند که در تشکیل حکومت ،عوامل انسانی و زمینی (از جمله رأی و تمایل مردم) هم دخیل هستند و تا این عوامل جمع نشوند و همراهی نکنند، دولت، پدید نمی آید. اما ارزش رأی مردم نه برخاسته از «حق» حاکمیت آنان، بلکه صرفاً به عنوان وسیله ای جهت تحقق حاکمیت الهی است. آنان براین باورند که حاکمیت در جمهوری اسلامی از طرف خدا تعیین و منصوب می شود .  نگاه ابزاری  بسیاری از مدیران جمهوری اسلامی به مردم، ریشه در همین نظریه «دولت درخدمت دین» دارد.
وقتی صحبت از دین به میان می آید باید به مصداق واقعی آن در تجربه جمهوری اسلامی توجه داشت. از «دین» معانی و مصادیق متعددی متبادر به ذهن می شود ، در نگاه بسیاری از رهبران مذهبی، روحانیت شیعه، تنها مظهر و نماینده اصیل اسلام حقیقی است. و به همین جهت، معتقدند که حقیقت دین را باید از زبان آنان شنید و در رفتار و موضعگیری آنان دید، در نتیجه وقتی انقلاب پیروز و قرار شد حکومت و نظام سیاسی و اجتماعی صبغه ی اسلامی پیدا کند، خود به خود این باور شکل گرفت که برای این منظور باید روحانیون در رأس امور قرار گیرند و امور جامعه زیر نظارت مستقیم آنان اداره شود. تبعیت از روحانیت نشانه تبعیت از اسلام و حفظ و تقویت آن تقویت اسلام تلقی گردید. براساس این معادله بود که نظریه «قدرت سیاسی در خدمت دین» به «قدرت سیاسی در کنترل روحانیت» تفسیر وگفته شد: حکومت اسلامی جز با حاکمیت و مدیریت همه جانبه فقها قابلیت تحقق نمی یابد.  از این رو ، با استقرار روحانیون کلیه منابع قدرت سیاسی، و اقتصادی و فرهنگ و آموزش، ریاست قوای سه گانه کشور و دیگر مسئولیت های کلیدی وتصویب و اجرای قوانین و کنترل و هدایت افکار عمومی تحت نظارت مستقیم آنان قرار گرفت . با این استدلال که «نظام»  مظهر «دین» و پدیده ای الهی و مقدس است ، تقدیس نظام تقدیس دین و مخالفت و دشمنی با نظام، مخالفت و دشمنی با دین معنا شد. و این گونه بود که مخالفان و منتقدان، تحت عناوین شناخته شده مذهبی نظیر «محارب»، «منافق»، «کافر»، «ملحد»، «یاغی»، و «مرتد» محکوم و تحت تعقیب قرار گرفتند. برغم اینکه مطابق  قانون اساسی افراد جامعه ومدیران وحکمرانان یکسان در پیشگاه قانون پاسخگوشناخته شده اند ، روحانیون صاحب نفوذ عملاً از این قاعده مستثنی شدند.دادگاه ها و مراجع رسیدگی به تخلفات روحانیون از مردم عادی جدا گردید.


1- مرحله همکاری میان دونهاد مذهب ودولت

با پایان یافتن جنگ عراق وایران ولزوم ترمیم خرابیها و باز سازی زیر ساخت ها ، تغییر و تعدیل هایی در سیاست های نظام وشعار ها و رویکرد به مسائل مختلف پدیدآمد که دراثر آن دوره جدیدی از روابط میان نهادهای مذهبی ودولتی پدید آمد.  اجرای طرح های توسعه اقتصادی و اجتماعی مبتنی بر توصیه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول برای کشورهای در حال توسعه، تحت عنوان سیاست تعدیل اقتصادی مبنای برنامه ریزی  دولتمردان روحانی قرار گرفت. به زودی بر آنان مشخص شد که از طرح و تدوین برنامه ها و پروژه ها گرفته تا مدیریت اجرایی آنها، متفاوت از مدیریت حوزوی فقها و نیازمند دانش فنی وکار کارشناسی افراد تحصیلکرده دانشگاهی و متخصصان امور اقتصادی وفناوری های نوین می باشد. نیاز مبرم به مدیریت علمی و فنی موجبات ارتقای موقعیت اهل فن را در سلسله مراتب قدرت و مدیریت فراهم آورد و آنان را در اقتدار فقها و روحانیون سهیم نمود. در این دوره برای غلبه بر معضلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی … این مرحله، کار زیادی از فقها و فقه حوزوی ساخته نبود. واضح است که کارهای علمی و فنی، فرایندهائی قانونمند اند و اهداف توسعه به مفهوم مدرن جز در چارچوب یک نظم قانونمند و علمی محقق نمی شود و تصمیمات دلبخواه و بر پایه سلائق شخصی و مدیریت «هیئتی» و رویکرد «کدخدامنشی» در این گونه امور کاربرد ندارد.   لذا پافشاری بر تداوم مدیریت همه جانبه فقها موجب بروز تناقض ها و کشمکش میان نهادها ی تخصصی مدیریتی ومدیران روحانی در رأس امور می گردید. چاره جویی این معضل منجر به تاسیس نهاد بینابینی مجمع تشخیص مصلحت گردید. نهادی که موظف بود تا اختلافات فیمابین احکام شرعی و نظرات فقهای شورای نگهبان و نظریات کارشناسان و مدیران را (در مجلس شورای اسلامی) با معیار قراردادن «مصالح» کشور و توسل به احکام ثانویه فیصله دهد.  اما از آن جا که تشخیص مصالح نظام در ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و بین المللی نیز اموری تخصصی بودند ومنحصرا از عهده افرادی برمی امد که دراین رشته ها تبحر و تخصص دارند ، حفظ نظام که تا پیش از آن منحصراً در گروی دانش فقهی و مدیریت روحانیون بود  با چرخشی معنا دار تحت مدیریت متخصصان علوم و فنون جدید قرار گرفت.
با اهمیت یافتن مدیریت علمی و فنی و ارتقای جایگاه کارشناسان و صاحبان علوم و فنون جدید، آرام آرام تغییری کیفی و معنی دار در رابطه میان دو نهاد دین (روحانیت) و حکومت پدید آمد و به موجب آن به تدریج از اهمیت نقش علوم فقهی  و فقها کاسته شد و تکیه گاه های محافظ  نظام از محور حوزه واحکام شرع ،به دانشگاه واحکام عقلی وعرفی گرایش پیدا کرد. بدیهی است وقتی برنامه های توسعه در اولویت قرارگیرد، به تدریج  ابعاد مختلف حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور زیر تأثیر آنها دستخوش تحول می گردند. در عین حال دو عامل تاثیر گذار در تحولات این دوره را نیز نبایست از نظر دور داشت. اول رشد طبقه متوسط تحصیلکرده که با توسعه دانشگاهها وتحصیلات عالی واستفاده روزافزون ازدستاوردهای علمی وفناوری در بخش های خدماتی  همراه بود .دوم انتقال مالکیت بسیاری از موسسات اقتصادی ،تولیدی ومالی ،به مدیران وکارگزاران کشوری ولشکری   که ازطریق وابستگی  و جلب اعتماد رهبران مذهبی، مدیریت ارگانهای حکومتی را به دست گرفته بودند .به این ترتیب پایه های یک سرمایه داری مدرن دولتی شکل گرفت وبه عنوان یک رقیب  جدی عرصه را بربورژوازی تجاری سنت گرا تنگ نمود.
در چنین شرائطی اصلاح طلبان حکومتی که عموماً معتقد به اداره کشور و توسعه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بر پایه علوم و فنون جدید بودند، از طریق انتخابات مدیریت قوای مقننه و مجریه را به عهده گرفتند و فرایند تحول در رابطه دین ودولت  را شتاب  بیشتری بخشیدند. هم زمان با جایگزینی های گسترده در مراکز مدیریتی یک کارزار نظری و تبلیغاتی به سود گفتمان مدرن در سیاست و جامعه و فرهنگ به راه افتاد. طیف گسترده ای از دیدگاه ها و گرایش های فکری و سیاسی طرح گردید. در گفتمان غالب که توسط اصلاح طلبان برآمده از درون نظام حمایت و تبلیغ می شد ، جدایی یا حذف دین از عرصه سیاست و جامعه در دستور کار نبود . بلکه تمایل غالب این بود که نهاد دولت وقدرت  سیاسی، به نهادی مستقل و اصیل تبدیل شود. و فقها  با حفظ  استقلال از حکومت، به ایفای نقش نظارتی بر اقدامات و سیاستهای دولت بسنده کنند تا  تصمیمی ناقض اصول مسلم دین گرفته نشود ودولتمردان از موازین اخلاقی و معنوی منحرف نگردند. بزعم اصلاح طلبان لازم نبود مذهب از حیات سیاسی جامعه جدا شود، بلکه کافی بود به جای تأکید بر حاکمیت نهاد دین بر ارکان سیاست، اقتصاد ، جامعه و فرهنگ، کارکرد اخلاقی دین در التزام عملی به تعهدات و میثاق های عمومی، احترام به قانون و به ارزش های اخلاقی امانت داری، راستگویی و راست کرداری در مسئولین و مردم، مورد توجه قرار گیرد. متقابلاً دولت هم آزادی انجام مناسک دینی و امنیت نهادهای مذهبی را تضمین کند و در ترویج تعالیم اخلاقی دینی و ارتقای سطح معنویات و اخلاقیات جامعه کوشا باشد. به عبارت دیگر به جای رابطه ابزاری موجود بین دین و سیاست، نوعی همدلی و همکاری متقابل همراه با تفکیک وظایف میان دین و دولت برقرار گردد و بدین ترتیب هر یک با روشها و امکانات ویژه خود به پیشبرد هدف واحد که همان ایجاد جامعه ای سالم، توسعه یافته و  مدرن با زیربنای اخلاقی و معنوی دینی است کمک کنند.


2- آغاز تلاش برای قراردادن دین درخدمت دولت

اما این جا به جایی تبعاتی داشت که در اثر آن توازن قوا را از آنچه طی مرحله اول به وجود آمده بود، به زیان نهادهای مذهبی و گروه های وابسته به آنها، بر هم زد. درسایه توسعه قدرت سیاسی واقتصادی طبقه جدید مدیران، فرصت های تازه ای دربرابرطبقه متوسط رو به رشد و سرمایه داری صنعتی گشوده شد. تحولی که بورژوازی سنتی وگروههای متحد آنان ازمیان روحانیون ومدیران کشوری ونظامی را سخت نگران کرد. آن ها می پنداشتند که امنیت واقتدارسیاسی – اقتصادی وایضا فرهنگی شان مورد تهدید قرار گرفته و فشار برای بیرون راندن آنان از هرسه عرصه سیاست واقتصاد وفرهنگ افزایش  یافته است.
لازم به یادآوری است  پس از انقلاب و در جریان شکل گیری ساختارهای سیاسی، حقوقی و اقتصادی نظام، علائق مذهبی واجتماعی – اقتصادی گروههای حاکم، به نحو تفکیک ناپذیری با یکدیگر آمیخته شده بودند، به طوری که اعمال هر نوع محدودیت اجتماعی– سیاسی برای یک گروه، گویی نه فقط هستی اجتماعی بلکه هویت ایدئولوژیک آنها را نیز به مخاطره      می افکند. ازآن جا که معمولا عقاید ایدئولوژیک به طور ناخودآگاه پوشش دهنده وتوجیه کننده علائق وپیوندهای اجتماعی واقتصادی اند، از این رو بخش سنتی تر گروه ها و نیروهای موجود در حاکمیت که نگران متزلزل شدن موقعیت خود در ساختار قدرت بودند، با عمده کردن خطر» «دین زدایی» از سیاست و جامعه و فرهنگ و» حذف روحانیت » به عنوان تنها پاسدار حقیقی دین، متحداً به مقابله با اصلاح طلبان و اصلاح طلبی شتافتند. آنها برای متوقف کردن روند تغییرات اصلاح طلبانه و برای تحکیم  حاکمیت بلامنازع نیروهای سنتی وابسته به نهادهای مذهب و روحانیت بر جامعه، همه توان  نیروهای مادی انسانی و نظامی – امنیتی، خود را بکار گرفتند. نهایتاً در پایان دوره هشت ساله ریاست اصلاح طلبان بر جامعه، قدرت سیاسی  از چنگ آنان خارج  وبه تدریج همگی آنها از مراکز مدیریت سیاسی واقتصادی وفرهنگی  اخراج وبه حاشیه رانده شدند.
در ست زمانی که به نظر می رسید  دولت دگر بار به طور کامل در برابر نهادهای مذهبی خاضع گشته و در خدمت آن قرار گرفته است، معلوم شد که دولت جدید تمایلی به ایفای نقش  «کارگزاری» نهاد روحانیت و مذهب را ندارد و از تبدیل شدن به «ابزار» برای  خدمت به آنها سر باز می زند. توضیح آن که از سال 84 به این طرف و همراه با روی کار آمدن دولت جدید، به تدریج نشانه هایی از یک تحول پرمعنا و به تعبیری یک چرخش یکصد وهشتاد درجه نسبت به مرحله نخست و گامی فراتر از آنچه در دوره اصلاحات برداشته شد، در روابط میان دو نهاد دولت و مذهب، ظهور نمود .  به برخی از این تحولات و نشانه ها اشاره می کنیم:
اولاً-   دولتی که در سال 84 با حمایت همه جانبه نهادهای مذهبی و  پیروزی بر اصلاح طلبان بر سر کار آمد، ابتدا با اتخاذ سیاستهائی در زمینه های اقتصادی- اجتماعی وبه موازات تصفیه مدیران وکارشناسان اصلاح طلب، کنترل موسسات وفعالیتهای کلان اقتصادی وبسیاری مدیریت های سیاسی واداری را به نظامیان سپرد. با جایگزین شدن نظامیان ، استحاله ماهیتی سرمایه داری دولتی تسریع گردید . این امر کاهش تدریجی نفوذ واقتدارروحانیون وابسته به حکومت ونمایندگان بورژوازی تجاری رادرپی داشت . ازسوی دیگر دولت باانجام یک رشته سفرهای استانی به منظور تماس وارتباط نزدیک تر با مردم شهرهای درجه دو و مناطق روستائی سعی کرد حمایت مستقیم و بی واسطه آنها از نهادهای مذهبی و روحانیون را به خود جلب نماید و پایگاه اجتماعی مستقلی برای خود دست و پا کند. پیش از این به استثنای رهبران اصلاح طلب ، مسئولین غیر روحانی نظام، مشروعیت شان را از نهادهای مذهبی رسمی و وابسته به قدرت می گرفتند و با واسطه گری آنها با مردم گفتگو وارتباط بر قرار می کردند. اما دولت جدید این قاعده را بر هم زده و نقش بسیج اجتماعی برای حمایت از نظام را، از انحصار فقها و نهادهای دینی خارج کرد.
ثانیاً-   اعضای دولت جدید، به سنت « تکلیف» مشورت و کسب نظر از فقها و مراجع دینی و پیروی از توصیه های آنان      بی اعتنا یند وانتقادات و اعتراضات آنان به سیاستها ورویکرد اعضای دولت نادیده می گیرند. این بی اعتنایی به نظرات انتقادی فقها، اختلافات و نزاع پنهان میان دولت و صف متحدی از روحانیون و مراجع دینی سنت گرا وگروه های وابسته به آنان  در  حاکمیت را اشکار ساخت. جبهه متحد اصولگرایان دچار  تضاد وشکاف عمیقی شد. لایه های سطحی مسائل مورد مناقشه را موضوع های متنوعی نظیر حجاب زنان، حضور بانوان در میادین ورزشی و شرکت بانوان ورزش کار در مسابقات جهانی ، تفکیک جنسیتی دختران و پسران در دانشگاهها و  تفکیک زنان و مردان در مؤسسات ورزشی و درمانی و ادارات  ، تبلیغ مکتب ایرانی به جای  تبلیغ اسلام، در بر می گیرد. تضاد اصلی  یکی این است که تمرکز وانحصار کنترل منابع وموسسات اقتصادی هنوز به طور کامل با تمرکز وانحصار کنترل قرت سیاسی همراه نشده است  وبرای تحقق تدریجی این امراست که گروه مزبور این فاصله گیری از ضوابط شرعی ونهادهای مذهبی را آغاز کرده است واز التزام عملی به قوانین ( اساسی ویا مصوب مجلس ) خودداری می ورزدو برای مشروع جلوه دادن این خودمداری است که به توجیهات ایدئولوژیک تازه متوسل شده اند.
ثالثاً-   ماحصل و معنای اظهارات جسته و گریخته  برخی دولتمردان درباره داشتن ارتباط  با امام زمان واداره امورکشور تحت مدیریت وی، در واقع به نوعی  اعلام  بی نیازی از رجوع به فقها و کسب رهنمود  از ایشان و بی اعتنایی به قانون اساسی و قوانین موضوعه مصوب مجلس شورای اسلامی و برخی احکام شرعی که فقها بر رعایت دقیق آنها اصرار دارند می باشد!
رابعاً-   جایگزین کردن و تبلیغ «مکتب ایرانی» در برابر« مکتب اسلامی»، و تاکید و اصرار بیش از پیش برعناوین و مفاهیم ملی که دراین سی سال جایگاهی در تعالیم حوزوی و ادبیات رایج میان فقها نداشته و بیشتر به چشم رقیب و بدیلی در برابر مکتب اسلام، و تاریخ و فرهنگ و میراث اسلام وهویت مذهبی بدان نگریسته می شود. فقها  می بینند که دولت  با چرخش از گفتمان دینی به گفتمان ملی گرایی، سعی دارد تا از وابستگی فکری و فرهنگی خود به نهاد روحانیت ومذهب بکاهد و آشکارا در جهت تأمین استقلال نهاد دولت از نهاد دین گام بر می دارد.


3-واکنش های تند جناح اصلی محافظه کار

آثار و پی آمدهای این گفتمان تازه ظاهرا بیش از سایر موارد خشم محافل مذهبی سنت گرا و فقها و روحانیون پشتبیان نظام را برانگیخته است، به طوری که آنها را نظریاتی «بی شرمانه» و گویندگان انها را بیرون از صف «خودی» ها برشمرده اند[1].  برخی دیگر آنرا ناشی از  «ضعف بینش اسلامی» [2] و تعدادی دیگر آنها را «همان ملی گرایی شرک آلود» و «خلاف اسلام و دستور خدا»[3] خواندند. و بالاخره بعضی دیگر از این تعابیر فراتر رفته، شعار «مکتب ایرانی» را همانند شعارهای «اصلاح طلبی و آزادی» از «ترفندهای پیاده نظام استکبار جهانی»[4] ویا « برنامه های دشمن در حوزه دین»[5] شمرده اند.
به طور یقین، طرح این نوع مطالب و نظریات از سوی اعضای دولت را نمی توان به تصادف و یا غفلت و یا لغزش زبانی نسبت داد. که اگر چنین بود، می باید بلافاصله بعد از برخاستن نخستین موج اعتراضات و ا نتقادات از سوی مراجع دینی و اصولگرایان حامی نظام، متوقف می شد. حال آن که آنان نه تنها از مواضع خود عقب نشینی نکردند، بلکه با اعتماد به نفس و بی پروایی بیشتری ضمن تکرار مطالب پیشین، دیدگاههای تازه ای مطرح کردند که برای مخاطبان سکولار، در داخل و خارج کشور تأمل برانگیزتر از موارد قبل بود. از جمله رییس دولت  در پاسخ به انتقادات امام جمعه مشهد از سیاست فرهنگی دولت، به نحو غریبی به بحث در اهمیت دو مقوله عقل و عشق پرداخت و گفت :»دو عنصر عقل و عشق هر چند هدیه خداوند به انسان اند. اما آدمی تنها با ترازوی عقل و به یاری عشق و محبت، می تواند جنگ و بی عدالتی را از زندگی بشر پاک و صلح وعدالت را در همه جا برقرار نماید». او در این سخنرانی بیش از پانزده بار بر اهمیت  نقش عقل و عشق در زندگی و رفتار و سرنوشت انسانها تاکید نمود بی آن که حتی یک بار از تعابیر و مفاهیم مذهبی استفاده کند و یا به مبانی اعتقادی حوزوی ارجاع دهد[6]. از جمله گفته شد که: «عقل، مسیر درست را از مسیر انحرافی ، صلح (خیر) را از شر تشخیص دهد» و «عشق پایه دوام و ماندگاری صلح است». همه مصائب و جنگ ها و خشونت ها زمانی آغاز می شود که «عقل ها از تنظیم خارج شود و یا دل ها از محبت وعشق عاری گردد. «عقل و عشق تنها عوامل تضمین کننده صلح و عدالت فرهنگی و مانع در برابر جنگ و شر و بی عدالتی اند. «کسی می تواند عدالت کامل و حقیقی را محقق کند که عقلش کامل و دل و وجودش سرشار از عشق و محبت باشد، چنین شخصی «انسان کامل است».
گویی باورها ، ارزش ها  و اخلاقیات و اعتقادات مذهبی رسمی و حوزوی که پیش ازاین عوامل اصلی رستگاری و عدالت شناخته می شدند، حائز آن درجه از اهمیت و اثرگذاری نبوده اند که لازم باشد حتی یک بار اسم برده و به آنها توجه داده شوند. شاید دلیلش این باشد که تأکید بر اصالت عقل به عنوان تنها نیروی تشخیص حقیقت و تمیز خیر از شر و در کنار عشق به عنوان تنها محرک عدالت طلبی و صلح جویی، پیش وبیش از  هرگروه اجتماعی دیگر نظر اقشار تحصیلکرده وطبقه متوسط وصاحبان گرایش های سکولاررا به خود جلب خواهد کرد زیرا هرچند اعتقاد براین است که آنهارا خدا در فطرت آدمی به ودیعه نهاده است. اما اولاً هیچ انسان و نهادی واسطه اعطای این دو گوهر گرانبها و اکسیر سعادت از خدا به انسان نبوده است، ثانیاً بشر با در اختیار داشتن عقل و عشق می تواند بی نیاز از توسل به عوامل ماورایی ، به سعادت و رستگاری دست یابد. اگراین گزاره ها، آگاهانه اظهارشده  باشد، در آن صورت با وقوع یک گسست واقعی از یک دیدگاه افراطی مذهبی سنت گرا به سوی یک دیدگاه شبه سکولار روبرو هستیم زیرا این جملات درظاهر بیانگر اعتقاد به خودبسندگی و خود بنیادی خرد آدمی در راه یابی به حقیقت و از طریق صلح و عدالت به عنوان ابزار صعود به قله کمال انسانی می باشد. در این  صورت می توان از این سخنان نتیجه گرفت که  برای حل رموز و معماهای زندگی و در راه نیل به مقصود به هیچ عامل واسطه ای ماورائی میان حقیقت و خرد آدمی نیاز نیست و اگر کسی برای حل مشکلات و معماها و مدیریت زندگی  به عاملی غیر از نیروی خرد توسل جوید، حقیقت را در حجاب برده و خویشتن را از دیدن و فهم ان محروم کرده است. با این دیدگاه همه نهادهای مذهبی واسط و مراجع قدسی و الوهی که بیرون از خرد آدمی تصورمی شوند مهمترین کارکردهای خود را در زندگی بشر از دست می دهند. و ضرورت وجودی شان منتفی می گردد. به این ترتیب نیروی خرد از وابستگی به مراجع دینی رها گشته، استقلال عقل و وجدان محقق می گردد.
اهمیت این اظهارات در تازه و بی سابقه بودن آنها نیست، بلکه به این خاطر است که از زبان کسانی طرح می شود که تا دیروز به مجموعه ای تعلق داشته و در مکتب فقهایی پرورش یافته اند که این عقاید را انحرافی و ضد دینی و سکولاریستی و کفرآمیز می خوانند. پس قابل فهم است چرا یکی از فقهای قبلا حامی، خشمگین و آزرده خاطر و نگران از فتنه ی بزرگی که توسط دست پروردگان اش در حال سر بلند کردن است  سخن می گوید و هشدار می دهد که« اگر در سرکوب و خفه کردن  به موقع فتنه تنبلی کنیم زمانی از خواب غفلت بیدار می شویم که تیرگی فتنه همه جا را فرا گرفته است». و سپس اعتراف می کند که پدیدآورندگان این فتنه کسانی جز پرورش یافتگان مکتب و مدرسه او نیستند ، « می بینیم همان کسانی فتنه را آغاز کرده اند که خود پرورش داده ایم . این حرف های ملی گرایانه و مکتب ایرانی آن هم در زمانی که نهضت اسلامی در جهان اسلام در حال شکل گیری است برای چیست و با چه انگیزه ای می تواند صورت گیرد»[7]. عاملین «فتنه جدید» افراد ناشناخته ای نیستند به همین جهت نمی توانند «خودی» بودن انها را انکار کنند و ضمن آن که تصریح می کنند که از «اصولگرایان» و «از یاران رهبری» و «جزو مسئولان» هستند، اما بعضاً آنان را  «نفوذی دشمن» و «فراماسونر» خواندند ، «جای تعجب نخواهد بود اگر برخی از کسانی که امروز دم از رهبری می زنند و از یاران رهبری هستند، فردا فتنه بزرگتری را به وجود آورند.» ، «آن هم از سوی نفوذی هایی که در بین خودی ها در حال رشد هستند»[8]. چند خط پایین تر معلوم می شود نفوذی های دشمن کسانی جز اعضای تشکیلات فراماسونری نیستند. «امروزه در درون جامعه ما تشکیلاتی فراماسونری در حال شکل گرفتن است و همان طور که در دوران مشروطه فراماسونری با شعار قران و اسلام پیش آمد، امروز نیز فراماسونری با شعارهای انقلاب و اسلام جلوه می کنند. و تحت پوشش آن حرف خرد را پنهان می کند قالب را حفظ و محتوا را عوض می کند»[9].  دیدگاه های این گروه ازمنظر  متحدان دیروزی شان، «شرک آلود» ، «شرم آور» ، از «ترفندهای استکبار» و «برنامه های دشمن» و بالاخره انحرافی و «خلاف اسلام و دستورات خدا» توصیف می گردد. انها گفتمان گروه دولت را از «اسلامی بودن» به ایرانی بودن و مکتب ایرانی، در راستای حذف روحانیت حوزه و شریعت و فقه از مبانی نظام و به عبارت روشن تر، جدا کردن نهادهای مذهبی و احکام شریعت و فقه از ساخت سیاست و جامعه ارزیابی می کنند: می خواهند مکتب ایرانی را جایگزین مکتب اسلام کنند. «این طیف از اصولگرایان طرفدار کنار گذاشتن نقش روحانیت در جامعه، در همه امور دینی، … و سیاسی هستند» آنها «حوزه های علمیه و شریعت را قبول ندارند» اصولگرای منهای روحانیت اند»[10].


واقعیت های بنیادین وتوجیهات ایدئولوژیک

نگارنده کمتر از دو سال پیش در مقاله ای تحت عنوان» استقلال دین از دولت » گفتم از تاکیدات دولت  به داشتن نوعی ارتباط مستقیم با امام غایب و بهره مندی دائمی از رهنمودها و حمایت های آن حضرت،  می توان این معنا را برداشت کرد که دولت فعلی ظاهرا دیگر نیازی به رجوع به منابع و مراجعی که بازگوکننده سفارشها و تعالیم امام قبل از آغاز غیبت اند ،ندارد [11]. زیرا  نیابت مزبور تا زمانی اعتبار دارد که امام رهبری مستقیم پیروان را در دست ندارد. حال اگر کسی مدعی شود و ثابت کند که تحت رهبری تعالیم مستقیم وی عمل می کند، منطقاً نمی توان از وی انتظار داشت شخص امام را رها کرده، از نایبان او که مستندی جز سفارشهای یک هزار سال قبل او را در اختیار ندارند، تبعیت نماید. به همین جهت نتیجه گرفتم که ادعای دسترسی به امام و اخذ رهنمود برای مسائل امروزی، مدعیان دولت مدار را از شریعت و فقه و فقها بی نیاز می کند و وجود این دو نهاد را بلاموضوع می نماید و این معنایی جز رهایی دولت از وابستگی به فقه و شریعت و روحانیت در برندارد. و همان جا با استناد به سایر شواهد و موضع گیریها یادآور شدم که یکی ازآثار وپی آمدهای محتوم توسل به این  قبیل ادعاها ،می تواند شانه خالی کردن و رهایی دولت از قید  پذیرش هر نوع قانون عرفی و  شرعی و مشروعیت دادن به شیوه مدیریت خودکامانه و استبدادی تلقی شود. ادعای بهره مندی ازالهامات و امدادات غیبی ممکن بود توجه بخشی ازتوده های مذهبی سنت گرارا به خود جلب کند ، اما قادر به جلب علاقه قشرهای تحصیلکرده نبود .درعوض  «مکتب ایرانی»، ایده ای بود که انتظار می رفت علاقه طبقات متوسط جامعه را جلب کند وآنان را به تحقق فرایند جدائی دین ازدولت وسکولارشدن سیاست امیدوارسازد ، بی آنکه روی قشرهای مذهبی سنت گرا اثر دافعه داشته باشد. مدیران این پروژه امیدوارند گفتمان ملی گرایی، خط تمایز آشکار میان هویت فکری و فرهنگی دولت و حوزه  راترسیم  کند ! و سیاست را که پیش ازاین «وسیله ای» در خدمت نهادهای مذهبی بوده است به نهادی مستقل و ایستاده بر پای خویش و متکی به منابع قدرت اقتصادی ، نظامی تحت کنترل کامل دولت تبدیل کند. گروه دولت، تاکنون تعریف دقیقی از مکتب ایرانی ارائه نداده و مبانی و مشخصات آن را روشن نکرده اند. به نظر نمی رسد که طرح این ایده مبتنی بر مقدمات و مبانی نظری سنجیده ای باشد، زیرا با وجود گذشت بیش از یک سال از طرح آن، جز چند جمله کوتاه و مبهم که رییس دولت، اخیراً در همایش جنگ ها برای صلح در توضیح ایرانی گری بیان کرد، شرح مستدل و روشنگر دیگری از سوی افراد گروه مزبور، ارائه نشده است. وی در پاسخ به این پرسش که چرا جوان های ما در این راه روی ایران تأکید دارند، گفت «این که روی ایران تأکید می کنیم، یک نوع ناسیونالیسم یا نگاه طایفه ای و خودخواهی نیست، بلکه یک مسئولیت و مأموریت برآمده از یک تاریخ مقاومت، ایستادگی است. ما ملتی هستیم که در تاریخ مان، حتی در یک مقطع کوتاه تجاوز و تحقیر سایرین ثبت نشده است. در منشور کوروش ظلم، برده داری، تحقیر انسانها و چپاول حقوق ملت ها ممنوع شده است[12].
به نظر نمی رسد که در طرح عقل گرایی، هم مانند طرح مکتب ایرانی، لوازم اصلی پای بندی و عمل به آن لحاظ شده باشد. این نکته را از آنجا می توان دریافت که از آغاز تا پایان این سخنرانی درباره محوریت و اصالت عقل و عشق حتی یک بار کلمات آزادی، دموکراسی وحقوق آدمیان بر زبان گوینده جاری نمی شود. و حال آن که خرد کلیدی است که درهای آزادی را به روی صاحبش می گشاید و حقوق انسانی را که آزادی در صدر آنها قرار دارد، بر دوش خود حمل می کند. عقل گرایی ملازم آزادی است، پس چه گونه است که در یک سخنرانی کوتاه که در آن دست کم پانزده بار از اهمیت و محوریت عقل به عنوان تنها تکیه گاه و راهبر آدمی در حرکت به سوی کمال وجودی و برقراری عدالت و صلح در جهان حرف زده می شود، به آزادی که لازمه حرکت و نیل به رشد وکمال است اشاره نمی شود. به نظر نمی رسد که عدم التزام عملی به آزادی و دموکراسی در اظهارات سیاسی و فکری و (ایدئولوژیک) دولت و دیگر اصولگرایان و هم مسلکان آنها، تصادفی باشد بلکه عدم باور به آزادی اندیشه، ریشه در طرز فکر و علایق سیاسی و اجتماعی- اقتصادی آنان دارد[13] .
به نظر می رسد که مدعیان جدید مکتب ایرانی و عقلگرایی بیشتر به آثار و تبعات اجتماعی و فرهنگی  این دو مقوله علاقه مند هستند. چنانکه همزمان با تظاهر به موافقت با اعطای اندک آزادی های اجتماعی و فرهنگی، کمترین حساسیتی از خود در قبال نقض حقوق شهروندی از جمله حق آزادی عقیده وبیان وبسته ترشدن فضایی سیاسی کشور، نشان نمی دهند. در عین حال به نظر می رسد مدعیان مکتب ایرانی بی میل نباشند که  نسل جوان و طبقه متوسط تحصیلکرده و قشر مدیران و کارشناسان و دانشگاهیان باورکنند که آنها مخالف مداخلات نهادهای مذهبی در حیات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی کشورند و دلبستگی شان به ایران و ایرانیت بر محور علم و عقل و عشق و دوستی می باشد تا از این طریق بتوانند توجه  و اعتماد آن دسته از نیروهای اجتماعی که از دخالت همه جانبه نهاد های مذهبی در عرصه های گوناگون حیات اجتماعی به تنگ امده اند را نسبت به خود جلب نمایند. هر چند  دغدغه ی اصلی اقشار کثیری ازمردم که به خاطر عدم دسترسی به فرصت ها و امکانات تحصیل علوم و فنون و نداشتن ارتباطات گسترده اجتماعی دچار محرومیت های سخت معیشتی اند ، بیشترازهرچیز  تأمین معاش و کسب امنیت اقتصادی و رفاه مادی است.
تا کنون سعی دولتمردان این بوده که با سنگین کردن هزینه های مطالبات سیاسی وحقوق شهروندی، نسل جوان و قشرهای تحصیل کرده را از مبارزه برای کسب حقوق سیاسی و انسانی شان منصرف نمایند. به همین خاطر دربرابر اصرار روحانیون اصولگرایان سنت گرا مبنی بر محدودتر کردن آزادی های اجتماعی و فرهنگی سکوت می کنند. اما برای حفظ حامیان خود در میان نیروهای حزب اللهی و اقشار کم درآمد از تکرار وعده تأمین رفاه و برقراری عدالت اجتماعی دست نمی کشند وبا طرح مسائل جنجالی نظیر ظهور قریب الوقوع  امام غائب ، اذهان مردم را آماده پذیرش رخدادهائی  می کنند که  خودانتظار وقوعشان را دارند. در حالی که اقدامات مزبور به خاطر نداشتن اصالت و اثربخشی واقعی و پایدار درجلب رضایت و اعتماد مردم و حل معضلات معیشتی و بهبود شرایط زندگی سیاسی ،اجتماعی و اقتصادی-فرهنگی جامعه ، کارآیی نداشته  وبه عکس منجر به تشدید تضادهای اجتماعی وتعمیق شکافهای فیمابین دو جناح اصلی حاکمیت شده است. در نتیجه سیر نزولی انسجام درونی و روند ریزش نیروها شتاب بیشتری گرفته است.


چهار گزینه از رابطه دین وسیاست

پیش بینی فرجام این نزاع و آینده رابطه دولت و مذهب چندان آسان نیست. دست کم چهارشکل رابطه قابل طرح است؛

اول، رابطه مبتنی بر هدف و وسیله، با این تفاوت که اگر دردوره اول عمر جمهوری اسلامی، مذهب وروحانیت هدف بود و دولت و سیاست ابزاری در خدمت آن ، این بار تثبیت و تقویت دولت هدف می شود و نهادهای دین باید به انحاء مختلف به پیشبرد این هدف یاری رسانند. در این رابطه، دولت به عنوان نهادی اصیل ومستقل حق خواهد داشت از عقاید دینی مردم و از نهادهای مذهبی برای تحقق هدفهای خود استفاده ابزاری کند.
دوم، رابطه ی مبتنی بر تعامل و همکاری مسالمت امیز ، در این رابطه، دو نهاد دین ودولت، ضمن تقسیم وظایف و مسئولیت ها، در عرصه های مختلف سیاست، جامعه و فرهنگ همکاری کرده هر یک دیگری را در انجام وظایف و تثبیت موقعیتش کمک می نماید. این نوع همکاری و تعامل که بر شراکت در همه انواع قدرت متکی است، منطقاً (و بنا بر شواهد تجربی) شکننده و ناپایدار است. زیرا اگر نهاد مذهب در حوزه قدرت وارد شود و در مسئولیت های عمومی با دولت شریک گردد همانند آنچه در دوران پادشاهی ساسانیان واقع شد، از تصادم و رقابت خصمانه میان دو نیرویی که هر یک طالب قدرت تامه است، گریزی نخواهد بود.
در شکل سوم رابطه، تعامل میان دو نهاد دولت و مذهب، بیرون از حوزه قدرت سیاسی انجام می گیرد، بدین ترتیب که در وهله اول نهادهای مذهبی استقلال خود را از دولت احراز می نمایند، و در وهله دوم، مشارکت آنان در امر سیاسی، نه در حوزه حکومت و دولت، که در عرصه عمومی و جامعه مدنی انجام می گیرد و سوم این که هدف آنان از سیاست ورزی (و مشارکت سیاسی) در قالب یک «نهاد» دینی، قرار گرفتن در رأس قدرت سیاسی نیست. بلکه خود را مصروف معرفی و تبلیغ و ترویج ارزش های اخلاقی و دینی می کنند که در صورت پذیرفته شدن از سوی وجدان عمومی و بازیگران میدان رقابت سیاسی، به عنوان یک عامل تعیین کننده، در دادن سمت و سوی ارزشی (عدالت محوری، صلح و مداراجویی، برابری طلبی، امانت داری، و توجه به خیر عموم …) به رفتار وکنش ها وبه تصمیمات واقدامات و روش های گروهها، و نیروهای اجتماعی  اثرگذار خواهد بود. به عبارت دیگر، در این شکل از تعامل، نهادهای مذهبی، با واسطه تعالیم اخلاقی دین و معنویت گرایی در میدان تعامل قدرت و تبادل ارزشها، شرکت می نمایند و از این طریق مناسبات درون قدرت و ملاک ها و ارزشهای حاکم بر نظام تصمیم سازی، داوری و اجرا را زیر تأثیر قرار می دهند. در این شکل از تعامل، میان دو نهاد مزبور رقابت بر سر قدرت در نمی گیرد. استقلال دو نهاد حفظ می شود، و مذهب و نهادهای مذهبی در همان حال که در قدرت سیاسی (حاکمیت) شرکت     نمی کنند، از میدان سیاست ورزی در سپهر عمومی بیرون نمی روند. از امر سیاسی فاصله نمی گیرند، ولی بستر سیاست ورزی شان را در روابط و تعامل های درون عرصه عمومی در جامعه مدنی و زیست جهان همان جا که دیگر گروهها و نهادهای سیاسی، فکری و فرهنگی و اجتماعی فعالیت آزاد و حقوق برابر دارند انتخاب می کنند. آنان بدون امتیاز ویژه ای، در شرایط اجتماعی برابر برای همه، در ترویج و تعلیم اصول و ارزش های اخلاقی ودینی فعالیت خواهند کرد.
شکل چهارم از رابطه میان این دو نهاد، مبتنی بر تفکیک کامل قلمرو فعالیت و وظایف و مسئولیت های دو نهاد از یکدیگر است. بدین ترتیب که نهادهای مذهبی نه تنها از حضور در حوزه قدرت سیاسی، خودداری می کنند بلکه از هر نوع فعالیت سیاسی در عرصه عمومی نیز کنار می کشند. یعنی در برابر تضادها و تعارضات اجتماعی و سیاسی و کشمکش میان نیروهای درون جامعه سیاسی موضع بی تفاوت و خنثی اتخاذ می نمایند. وظائف آنان به آموزش و تبلیغ و اجرای مراسم مذهبی در درون مساجد و محافل مذهبی محدود می گردد. به نظر می رسد که اعمال این اندازه محدودیت بر فعالیت نهادهای مذهبی و کاهش نقش دین به یک امرصرفا خصوصی وغیر اجتماعی در جوامع مسلمان ،تا مدت های مدید نامعلوم و ناممکن خواهدبود.[14].


دین و رویکرد اصیل به امور جامه وسیاست

برخلاف ادیانی نظیر بودا، اسلام با اجتناب از تفکیک میان تن و روان، دنیا و آخرت، و فرد و جامعه، نسبت به اسارت جسم آدمیان در تنگناهای مادی و اجتماعی و سیاسی بی تفاوت نیست. به شرایط اجتماعی رستگاری فرد اهمیت می دهد. سرنوشت فرد را از سرنوشت جامعه جدا نمی کند، به همین خاطر رهایی و نیل به فلاح را بدون توجه به شرایط اجتماعی زیست آدمیان ممکن نمی داند. روح دینی و ایمان قلبی یک مسلمان او را به سوی گسترش ارزش های عدالت خواهی، تساوی طلبی، صلح و نیکوکاری و همدردی با دیگر انسانها سوق می دهد و به قبول مسئولیت در قبال دیگر مردم و محیط زیست ترغیب می کند. درگیری دین در امر سیاست به معنای دادن حق ویژه به نهادهای مذهبی برای تسلط بر قدرت سیاسی و به دست گرفتن زمام امور مردم، نیست. هدف  ازسیاست ورزی روحانیون در عرصه عمومی و جامعه مدنی، تعلیم ارزش های اخلاقی و رفتار و سلوک درست انسانی به کنشگران اجتماعی و بازیگران عرصه سیاست است. به همین خاطر جدایی دین از دولت مغایرتی با سیاست ورزی دینی در عرصه عمومی و حیات سیاسی جامعه ندارد.
با توجه به بحرانی که در دو دهه اخیر در مناسبات میان دو نهاد دین و دولت رخ داده است، باید دید آیا نیروهای اصولگرا     می توانند از بروز یک گسست سرنوشت ساز نسبت به آنچه در دوره ی اول به تدریج بنیان نهاده شد جلوگیری کنند؟ صرفنظر از نزاع موجود که تا بالاترین سطح هرم قدرت تسری پیدا کرده، آیا تحولی که درماهیت رابطه دین ودولت پدیدآمده است ادامه خواهد یافت ؟ درواقع آنچه را که تاکنون رخ داده  می توان «آغاز یک پایان» تلقی کرد. به نظر می رسد  تغییرات در هردو وجه شرائط «عینی» چون ساختار توزیع و تمرکزمنابع قدرت اقتصادی – سیاسی  ومناسبات موجود میان نیروها و قدرت سیاسی حاکم و شرایط «ذهنی » چون گفتمان های مطرح درعرصه سیاست، فرهنگ ومذهب وجابه جایی وتغییر در آرایش نیروهای سیاسی واجتماعی به صورتی برگشت ناپذیر ادامه خواهند یافت!
هر شکلی از روابط جایگزین مناسبات موجود شود تمامی ارکان نظام و با آن مناسبات میان قدرت و مردم نیز دستخوش تحول خواهد شد. به گمانم حتی اگر جبهه اصلی اصولگرایی موفق به کنترل فتنه جدید شود، تعادل حاصله پایدارنخواهد ماند، زیرا علل و عواملی که گروه جدید را وادار به برخورد گزینشی ودلبخواه با قانون اساسی، مصوبات نمایندگان مجلس ویا توصیه های مراجع مذهبی کرده و یا به تلاش برای تأمین استقلال دولت از نهادهای مذهبی و به دست آوردن پایگاه در میان نسل جوان و طبقه متوسط و تحصیلکرده ترغیب کرده است[15] قوی تر از آن است که بشود از آنها به سهولت گذشت. در رأس این عوامل باید از برآمدن ورشد تدریجی یک سرمایه داری رانتی دولتی (نظامی ) به شدت تمرکز گرا و بحرانهایی یاد کرد که در دو دهه اخیر در حوزه های اقتصادی، اجتماعی، و ایدئولوژیک نظام پدید ار شده اند. تصور برخی بر این بود که با پایان دوره دولت اصلاحات خرداد 76 و با روی کار آمدن دولت جدید، بحران ها خاتمه یافته اند، اما دیدیم که چهار سال بعد در مقطع انتخابات تازه ریاست جمهوری در سال 88 برغم تمامی اقدامات بازدارنده با شدت و وسعت و عمق  بیشتری ظهور نمودند. زیر تأثیر    پی آمدهای این بحران ها و خیزش های فراگیر بود که گروهی با تفطن به این واقعیت که از طریق اقدامات بازدارنده و سخت گیرانه، روابط آسیب دیده و شکننده میان دولت و مردم ترمیم نمی شود و اعتماد تخریب شده بازسازی نمی گردد ظاهراً چاره را در تغییر گفتمان مسلط دیده اند، تا با فاصله گیری از نهادها ومراجع قدرتی که پیش ازاین به انها تعلق داشته وبه یاری آنها به قدرت رسیدند، خود را از انتقادات ناراضیان و معترضین دور نگاه دارند بلکه بتوانند از مقبولیت اجتماعی کافی برای رقابت در انتخابات آتی بر خوردار شوند.
خطاست اگر تصور شود،این گروه مبتکر ایجاد تغییر در مناسبات میان حوزه قدرت و نهادهای دینی و روحانیت از یک سو و مردم از سوی دیگرست.
ضرورت های عینی و ذهنی «تغییر» از سالها پیش به تدریج پدید آمدند و در قالب تضادها و تنش های درون و بیرون حاکمیت و بحران های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، ظهور نموده بازیگران را به واکنش وادار کرده اند. یک نشانه آن بروز شکاف های پی در پی در میان نیروهای حاکمیت به ویژه در سالهای بعد از خاتمه جنگ است که به نوبه خود موجب ریزش متناوب نیروها شده است، تنش هایی که منعکس کننده تجدید توزیع قدرت در بالا وظهور بحران های گوناگون و فشار وارده از سوی نیروهای اجتماعی است. هر بار که یک جناح مخالف و طرفدار تغییر حذف و حاکمیت به ظاهر یکپارچه شده است، چندی بعد، زیر تأثیر نیروهای درون جامعه که به صورت نارضایتی عمومی و اعتراضات و جنبش های اجتماعی ظاهر می شوند، شکاف های جدیدی ظاهر می گردند. طرفداران و مخالفان تغییر در برابر یکدیگر صف آرایی می کنند.
انشعاب گروه دولت از جبهه اصولگرایی، آخرین حادثه از این نوع نخواهد بود وتلاش برای حذف آن منجر به انسجام پایدار نخواهد گشت. مهم ترین دلیل اش را باید در ماهیت متکثر حاکمیتی که با انقلاب شکل گرفت جست. به همین خاطراست که بعد از حذف هر جناح وجریانی از مشارکت در قدرت سیاسی حاکم ، بخش دیگری از نیروها ی درون نظام در واکنش به بحرانهای درون جامه وچالشهای پیش روی ، روشها ویا گفتمان مسلط را مورد انتقاد قرارمی دهند وراه و رسم جدیدی را در برابر افکار عمومی طرح می کنند . بدیهی است که با هر انشعاب وریزش جدیدی بر انزوای جریان راست به شدت تمرکز گرا وانحصار طلب  حاکم که در برابر خواست توزیع عادلانه اشکال مختلف قدرت میان نیروهای متکثر اجتماعی مقاومت می کند بیش از پیش افزوده می گردد ومشروعیت وقداست ایدئولوژیک خودرا نزد هوادارانش ازدست می دهد.
چه بسا که گروه جدید اصولگرا از برخی نتایج و پی آمدهای مهم سیاسی ، اجتماعی وفرهنگی چالش تازه ای که به راه انداخته اند ، آگاهی کافی نداشته باشد،  متوجه نباشد که این ماجرا می تواند راه را برای سکولاریزاسیون جامعه و سیاست هموار کند. در عوض مخالفان از تبعات ادامه این چالش به خوبی آگاهند. شاید به همین دلیل است که این فتنه را شدیدترین خطری تلقی کرده اند که تاکنون اسلام ( آنان ) را تهدید کرده است»[16].


خطر تمرکز ویکپارچگی بیشتر در حوزه سیاست

اما از یادآوری این نکته نمی توان چشم پوشید که غیبت آگاهانه ی مقوله های کلیدی نظیر آزادی و دموکراسی و حقوق انسانی از ادبیات و پروژه های سیاسی این گروه در کنار ادعای داشتن ارتباط مستقیم و اخذ رهنمود از امام غایب و مأموریت تدارک ظهور قریب الوقوع وی، ضمن انکه توجیه گر  بی نیازی از رجوع به نایبان امام (فقها) و پیروی از میراث یک هزار ساله فقهی و احکام (شریعت) و ایضاً قوانین موضوعه و مصوب نمایندگان مجلس و قانون اساسی است، فراهم کننده زمینه ذهنی ومستمسک حقوقی انجام یک جهش تازه به سوی  اقتدارگرایی و تمرکز هرچه بیشتر قدرت در یک کانون ویکپارچه کردن حاکمیت است .  در این صورت، نخستین بار نخواهد بود که ایده ها و گفتمان هایی نظیر ملیت گرایی (مکتب ایرانی)، اصالت عقل و عشق، توسعه، عدالت خواهی و صلح جویی توجیه گر افراطی ترین شکل حکومتهای خودکامه و اقتدارگرا شود، چنانکه ایده ها وآرمانهائئ نظیر «سوسیالیسم» ، ناسیونالیسم ، ناسیونال سوسیالیسم و یا تجدد و توسعه توسط رهبرانی مثل استالین ، هیتلر، موسولینی ، صدام و یا رضاشاه مستمسک تأسیس خشن ترین دولتهای توتالیتر و دیکتاتوری قرار گرفت. به علاوه شواهد  نشان می دهندکه تغییرات رادیکال و سنت شکنانه ساختاری از درون، معمولاً به دست راست ترین جریان  که وفاداری اش به سنت ونظام کرات به اثبات رسیده است، انجام می گیرد .
مقولاتی مثل ایده آخرالزمان، مکتب ملیت خواهی وحتی اصالت عقل و عشق، هریک به نحوی قابلیت این رادارند که با یک استحاله ایدئولوژیک به صورت ابزاری برای مشروعیت دادن به یک حاکمیت متمرکز و اقتدارگرا و رها از قید قانون به کار روند. براین اساس صرف حذف گفتمان شریعت محور و جایگزین کردن  ایرانی گری و یا عقلگرایی  الزاماً به معنای عبور از اقتدارگرایی به آزادی ودموکراسی نیست. ملت گرایی و وطن پرستی ایدئولوژیک شده به همان اندازه مذهب ایدئولوژیک شده قابلیت پوشش دادن به اقتدارگرایی وتمرکز قدرت را دارد .
عقل گرایی نیز به خودی خود به آزادی و دموکراسی نمی انجامد. دولت هابزی با وجودی که متعلق به جامعه مدنی و دوره عقل گرایی است به طور نامحدودی مقتدر و متمرکز است. با این حال اگر این تغییر گفتمانی صورت بپذیرد و دولت صبغه ایدئولوژیک و وابستگی اش را به نهادهای دینی از دست بدهد ،آسان تر به دولتی انتقاد پذیر و تحول خواه  تبدیل می گردد.

پی نوشت ها:
1. مصباح یزدی: مدیریت موسسه پژوهشی امام خمینی- … 19 مرداد نقل از روزگار: 22 اسفند 89
2. علی مطهری: … و مجلس، نطق میان دستور مجلس- 18 اسفند- همان جا
3. احمد خاتمی- امام جمعه موقت تهران- جمعه 15 مرداد 89- همان جا
4. داود احمدی نژاد، رییس پدافند غیرعامل- فارس 7 مهر 89، همان جا
5. حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات، در مراسم … از نرم افزار شهدای روحانیت، 30 مهر 89، همان جا
6. محمود احمدی نژاد: همایش بین الملل «جنگ برای صلح» در موزه ملی ایران- 21 اسفند 89- همان جا
7. محمد تقی مصباح یزدی، روزگار به سختی 25 فروردین 90
8. محمد تقی مصباح یزدی، روزگار به سختی 25 فروردین 90
9. همان جا
10. اظهارات محمد رضا باهنر و مرتضی نبوی، روزگار- یکشنبه 22 اسفند 89
11. این مقاله با عنوان «استقلال حوزه از دولت» در روزنامه اعتماد ملی به چاپ رسید
12. محمود احمدی نژاد همایش جنگها برای صلح

13. این که ممکن است طرح «مصلحتی» یک مقوله، در برخورد با پیشامدها و تجربیات، به یک باور و رویکرد واقعی تبدیل شود ممتنع و دور از انتظار نیست.
14. البته می توانند با زور و اعتمال فشار و جبر نهادها و فعالیت های مذهبی را در درون مساجد و معابد محصور کنند. اینگونه که در حکومت رضاشاه اتفاق افتاد، ولی این ناپایدار است و با ضعیف شدن نیروی سرکوب، به صورت عکس العملی با شدت بیشتری بازگشت می کنند.
15. ضمن آنکه با اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها و افزایش تنگناهای اقتصادی آنها باید نگران از دست دادن حمایت بخشی قابل توجهی از حامیان خود در میان قشرهای اسیب پذیر باشند.

16. مصباح یزدی، روزگار به سختی 25 فروردین
منبع: سایت نویسنده

عبدالعلی بازرگان: نهضت آزادی یک اندیشه و فکراست و رهبرانش مردان اندیشه اند

ديدگاهها و انديشه ها | ديدگاهها و انديشه ها
نوشته شده توسط مجذوبان نــور در یکشنبه, 25 اردیبهشت 1390 ساعت 13:59
بهار ایرانی

جرس: بیست و پنجم اردیبهشت ماه پنجاهمین سال تاسیس نهضت آزادی ایران است. تشکلی که  خود را  ادامه و توسعه «نهضت مقاومت ملی» می داند که در سال ۱۳۳۲ به فاصله دو هفته پس از کودتای آمریکائی انگلیسی ۲۸ مرداد شاه و دربار تاسیس شده بود.

به این مناسبت در مصاحبه با عبدالعلی بازرگان به بررسی فرازهای تاریخی این تشکل مهم در تاریخ سیاسی ایران پرداخته ایم. بازرگان با شرح برخی اتفاقات مهم پیرامون  نهضت آزادی میگوید:» نهضت بیشتر یک اندیشه و فکر بود و رهبرانش از مهندس بازرگان و طالقانی و سحابی گرفته تا دکتر شریعتی و دکتر چمران، مردان اندیشه بودند، دبیر کل فعلی، آقای دکتر یزدی نیز کتاب های متعددی در زمینه های علمی، سیاسی و حتی اسلامی و قرآنی نوشته اند و نسل جوان نهضت تا حدود زیادی مرهون آموزش های ایدئولوژیک ایشان هستند. به همین دلیل نگرانی سازمان های اطلاعاتی بیش از تشکیلات، از تفکرو تجربه و رهمنودهای راهبردی سابقه داران نهضت است، وگرنه این دشمنی های کینه توزانه تناسب و توجیهی نداشت.»

متن کامل این گفتگو در پی می آید:

۲۵ اردیهشت ماه امسال مصادف با پنجاهمین سالگرد تاسیس نهضت آزادی ایران است و به این ترتیب نیم قرن از عمر یکی از قدیمی ترین احزاب سیاسی ایران می گذرد. ممکن است از شما به عنوان یکی از اعضای شورای مرکزی این جمعیت سئوال کنیم که چرا و چگونه و در چه شرایطی بنیانگزاران این حزب دست به تاسیس چنین تشکلی زدند؟

درست است که تاسیس این حزب از سال ۱۳۴۰ رقم خورده است، اما در واقع «نهضت آزادی ایران»، ادامه و توسعه «نهضت مقاومت ملی» است که در سال ۱۳۳۲ به فاصله دو هفته پس از کودتای آمریکائی انگلیسی ۲۸ مرداد شاه و دربار تاسیس شده بود. نهضت مقاومت ملی هم تشکلی از طرفداران دکتر مصدق بود که با الهام گرفتن از نهضت مقاومت فرانسه در دوران اشغال کشورشان توسط نازی ها تشکیل شده بود. در میان موسسین نهضت مقاومت، هم روحانیونی مثل ایت الله سید رضا زنجانی وجود داشتند، هم پایه گذاران بعدی نهضت آزادی و هم تعدادی از افراد جبهه ملی و وفاداران زنده یاد دکترمحمد مصدق.

اما تاسیس نهضت آزادی ایران در سال۱۳۴۰، استفاده از آزادی نسبی و فضای نیمه بازسیاسی ناشی از تضاد نخست وزیروقت، دکترعلی امینی با شاه بود که جبهه ملی هم از این موقعیت استفاده بسیار کرد.

موسسین نهضت چه کسانی بودند؟ با برخی آشنا هستیم، ولی شاید نسل امروز بسیاری از آنها را نشناسد. آیا هیچیک از آنها در قید حیات هستند؟
هیئت موسس نهضت آزادی ۷ نفر بودند : آیه الله طالقانی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی، مهندس منصور عطائی، حسن نزیه، رحیم عطائی و عباس سمیعی که همگی به رحمت خدا پیوسته اند. اینها هیئت موسس بودند. اما فعالین پرتلاش دیگری همچون: مهندس عزت الله سحابی ، که خدا سلامتشان بدارد و متاسفانه به دلیل عمل جراحی مغز دو هفته ای است در کما به سر می برند، و مرحومان علی بابائی، رادنیا و… حضور داشتند. همچنین جناب احمد صدر حاج سیدجوادی، که در سن متجاوز از ۹۰ سال، فعلا بزرگ خاندان نهضت هستند. هدف این جمع مبارزه با استبداد برای احراز آزادی و حاکمیت ملت و رشد و توسعه کشور بود.


همه خوانده یا شنیده ایم که نهضت پس از تاسیس، مواجه با محدودیت ها و محرومیت های زیادی شد، ممکن است توضیح دهید از کی و به چه دلیل با حرکتش با سد استبداد متوقف گردید؟
همانطور که می دانید، دولت آمریکا در آن زمان مهم ترین دغدغه اش گسترش کمونسیم درکشورهای دنیای سوم بود و از ترس آنکه مبادا عوارض کودتای سال ۱۳۳۲ و نارضایتی های رو به رشد مردم منجر به نفوذ بیشتر کمونیست ها و انقلاب مارکسیستی شود، دکتر امینی را که عاقد قرارداد کنسرسیوم و مورد اعتماد غرب بود، به شاه تحمیل کرد تا با انجام اصلاحات ارضی و رفرم های دیگر و باز کردن فضای سیاسی جامعه، مانع چنان انفجاری گردد. اما به زودی شاه آمریکائی ها را قانع کرد که خودش فرماندهی این اصلاحات را به عهده بگیرد. به این ترتیب امینی را عزل کرد و با اعلام انقلاب سفید شاه و ملت! در ششم بهمن سال ۱۳۴۱ عملا به قدرت مطلقه خود بازگشت.
۵ روز قبل ازاعلام این انقلاب فرمایشی! به دستور فرمانداری نظامی کلیه رهبران جبهه ملی و نهضت آزادی دستگیر شدند تا اعلیحضرت! هیچ مشکلی در این انقلاب شاه فرموده نداشته باشند. اعضای جبهه ملی به دلیل مواضع مخالفی که با امینی داشتند پس از چند ماهی آزاد شوند، اما رهبران نهضت که با استفاده از تضاد موجود میان نخست وزیر و شاه، نوک تیز انتقاداتشان را متوجه استبداد ریشه دارشاهنشاهی کرده بودند، به زندان های طویل المدت از دهسال به پائین محکوم شدند.

آیا واقعا در تمام این مدت در زندان بودند و همه مدت محکومیت را تحمل کردند؟

خیر، در آن جمع فقط دو نفر؛ مرحومان بازرگان و طالقانی محکومیت دهساله داشتند. پس از قریب ۵ سال، شاه که درآستانه سفری به غرب نگران تظاهرات دانشجویان دراروپا و نیازمند آرامش بود، دستور آزادی آنها را صادر کرد. ولی محکومین زیر ۵ سال تمام مدت حبس را تحمل کردند. پس از آزادی از زندان، نهضت حزبی غیرقانونی اعلام شد و تمام فعالیت های علنی اش تا انقلاب۱۳۵۷ تعطیل گردید، البته میدانید که از سال ۱۳۴۳ به بعد، جوانان نهضت، مثل: حنیف نژاد، سعید محسن ، بدیع زادگان، احمد رضائی و … که ازادامه مبارزات پارلمانی نومید شده بودند، مقدمات حرکتی مسلحانه را آغاز کردند که از سال ۱۳۵۰ علنی شد.

فعالیت های نهضت آزادی در ارتباط با پیروزی انقلاب و نقشی را که در تاسیس دولت موقت داشت چگونه ارزیابی می کنید؟

دولت موقت دولتی حزبی نبود. رهبر انقلاب هم بر این موضوع تاکید کرده بود، اما برخی از اعضای ارشد نهضت آزادی در تشکیل دولت موقت نقش اساسی داشتند، در میان بقیه، کسانی هم مثل شهید فروهر و دکتر سنجابی از جبهه ملی، شهید دکتر سامی از جاما و آقایان مهندسین معین فر، کتیرائی، تاج، طاهری از انجمن اسلامی مهندسین و تعدادی هم منفرد بودند. این دولت همانطور که از اسمش پیداست، موقت بود و ۵ وظیفه به عهده داشت که از عهده همه آنها هم به خوبی برآمد ولی به زودی به دلیل دخالت های فراوان تشنگان قدرت، پس از ۹ ماه استعفا داد. دولت موقت استعفا داد، اما اعضای نهضتی آن زیر لوای این جمعیت به فعالیت های خود برای آزادی و حاکمیت ملت ادامه دادند.
جالب است که نهضت آزادی، هم قبل از انقلاب اعضایش انواع زندان ها را چشیدند و هم بعد ازانقلاب. هم در دوران حکومت مطلقه شاه غیرقانونی اعلام شد و هم در دوران ولایت مطلقه فقیه! علت چیست که این جمعیت همواره مرغ عزا و عروسی بوده است!؟
بلی همینطور است، اعضای این جمعیت همواره بین پتک و سندان سرکوب شده اند، قبل از انقلاب دو یورش و زندان شش ماهه و ۵ ساله و چند حبس کوتاه مدت چند ماهه را تجربه کرده است، البته به استثنای مهندس عزت الله سحابی عزیز، که رکوردار است و در سال ۱۳۵۰ در سومین یا چهارمین زندانش تا آن موقع، به ۱۱ سال محکوم شد. پس از انقلاب نیز به گمانم حداقل سه بار دیگر زندانی شده است که به قول خودشان به مراتب بدتر از زندان های طاغوت بوده است.
اعضای نهضت پس از انقلاب در سال های: ۶۷، ۶۹ تا ۷۱، ۸۰ و ۸۸ هم به طور گسترده بازداشت و در سلول های انفرادی محبوس و بعضا مورد شکنجه های سخت قرار گرفته اند. هم اینک نیز تعدادی از اعضای آن در بند هستند.
این فشارها هم روشن است؛ مسئله همچنان به قوت خودش باقیست و ملت همچنان از فقدان آزادی و محرومیت از مشارکت در تعیین سرنوشتش رنج می برد، درست است که با انقلاب ۱۳۵۷ به آزادی رسیدیم، اما به قول معروف، «آزادی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» از آزادی فقط میدان اش برای ملت ماند! یعنی به زودی از چاله به چاه افتادیم و گرفتار استبداد دینی به مراتب مخوف تری گشتیم.

اشاره به زندانی بودن برخی از اعضای نهضت در شرایط فعلی کردید، آیا میتوانید از برخی از آنان نام ببرید؟


در دو سال گذشته و در جریان جنبش سبز، بسیاری ازاعضای نهضت بازداشت، محاکمه و زندانی شده اند که از جمله می توان به آقای عماد بهاور رئیس شاخه جوانان نهضت اشاره کرد که به دهسال زندان محکوم شده است ، همچنین آقای مهندس فرید طاهری (داماد آقای مهندس توسلی) ، لیلا توسلی و دیگرانی که یا در زندانند و یا در حال محاکمه و منتظر ابلاغ احکام. تقریبا تمام اعضای فعال نهضت محکومیت های بلند مدتی گرفته و به قید وثیقه های سنگین فعلا آزاداند و هشدار ابلاغ آن، همچون شمشیر داموکلسی همواره بالای سرشان است! دبیر کل نهضت آقای دکتر یزدی هم تا همین اواخر در سن ۸۲ سالگی در زندان بودند که فعلا تا شروع دادگاه به دلیل سرطان و عمل جراحی قلب به مرخصی آمده اند.
نهضت آزادی در دوران شاه با حکومت سلطنتی مبارزه می کرد، مهم ترین دلائل فاصله گرفتن آن پس از انقلاب با حاکمان بعدی چیست؟
یادم می آید در یکی از جلسات شورای مرکزی نهضت، در همان ماه های نخستین انقلاب، این پیشنهاد توسط یکی ازاعضای شورا مطرح شد که با پیروزی انقلاب اسلامی، موضوع آزادی منتفی و تحصیل حاصل است و بهتر است نام نهضت آزادی ایران را به » نهضت اسلامی ایران» تغییر دهیم. البته این پیشنهاد با مخالفت اکثریت شورا رای نیاورد و بعدا دیدیم همان آزادی مختصری را هم که داشتیم از دست دادیم.
مهم ترین انتقادات و فصل جدائی نهضت از نظام حاکم، یکی تز «ولایت فقیه» بود، که از نظر نهضت مغایرت تام و تمام با آزادی و حاکمیت ملت داشت، دیگری هم ادامه جنگ خانمانسوز پس از فتح خرمشهر. نهضت در مورد ولایت فقیه جزوه ای ۸۰ صفحه ای در رد این نظریه، از جهات اعتقادی، عقلی، نقلی و سیاسی، در همان اوج اقتدار آقای خمینی منتشر کرد و در مورد پافشاری برای ادامه جنگ تا رفع فتنه از عالم! دهها بیانیه و نظریه منتشر نمود.


در شرایطی که همه تحرکات نهضت توسط وزارت اطلاعت و سپاه و … به تعطیل کشانده شده، شما اثر بخشی فعالیت های نهضت را در این ۳۲ سال پس از انقلاب چگونه ارزیابی می کنید؟


ببینید، نهضت هرگز مثل حزب توده که وابسته به شوروی و شبکه جهانی آن بود، تجربه، توسعه و تشکیلاتی نداشت. نهضت بیشتر یک اندیشه و فکر بود و رهبرانش از مهندس بازرگان و طالقانی و سحابی گرفته تا دکتر شریعتی و دکتر چمران، مردان اندیشه بودند، دبیر کل فعلی، آقای دکتر یزدی نیز کتاب های متعددی در زمینه های علمی، سیاسی و حتی اسلامی و قرآنی نوشته اند و نسل جوان نهضت تا حدود زیادی مرهون آموزش های ایدئولوژیک ایشان هستند. به همین دلیل نگرانی سازمان های اطلاعاتی بیش از تشکیلات، از تفکرو تجربه و رهمنودهای راهبردی سابقه داران نهضت است، وگرنه این دشمنی های کینه توزانه تناسب و توجیهی نداشت.
آقای بازرگان، شما صحبت ازآقای دکتر یزدی و دبیرکلی ایشان کردید، من در برخی منابع خبری از جمله در فیس بوک و رسانه های دیگر خوانده ام که پس از استعفای تحمیلی آقای دکتر یزدی، سه روز بعد شما به سمت دبیر کلی نهضت آزادی انتخاب شده اید. آیا این خبر صحت دارد؟
خوب شد این سئوال را مطرح کردید. من هر کجا شده این شایعه ساختگی را صریحا تکذیب کرده ام. خیر، مطلقا چنین خبری صحت ندارد و به نظر می رسد همان کسانی که در زندان استعفای نیم خطی آقای دکتر یزدی را گرفته اند، می خواهند این استعفا را چهار میخه و دبیرکلی را به خارج کشورصادر کنند! وگرنه در شرایطی که نهضت مجاز به تشکیل کوچک ترین جلسه ای هم نیست، چگونه چنین امری در عالم خیال امکان پذیراست؟ در ثانی بنده دهسالی است در خارج کشورمقیم هستم و نهضت فعلا شعبه ای هم در خارج ندارد. استعفای دبیرکل هر حزبی در مجمع نمایندگان آن حزب و شورای مرکزی آن مطرح می شود نه در خانه امن وزارت اطلاعات! بنابراین آقای دکتر یزدی از نظر اعضای این حزب همچنان دبیرکل محسوب می شوند، به فرض هم اگر روزی امکان تجمع و قراربر انتخاب دبیرکل دیگری باشد، خوشبختانه در میان همسنگران مقیم ایران، که با گوشت و پوست و استخوانشان ستم های این مدت را درک کرده اند، افراد به مراتب شایسته تری از بنده برای حمل این کوله بار امانت وجود دارند.

به عنوان آخرین سئوال، با شناختی که شما از اوضاع ایران و تحولات منطقه دارید، چه آینده ای را  برای جنبش سبز و مبارزان راه آزادی ایران پیش بینی می کنید؟

البته وضعیت آزادی خواهان در ایران به دلیل استبداد دینی و تکیه آن بر توده های سنتی و باورهای دینی، سخت تر از دیگر ملتهای منطقه است. اما به همان نسبت نتایجش هم به خواست خدا و همت مردم عمیق تر و شیرین تر خواهد بود. این حتمیتی تاریخی است که به قول معروف دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد! هم تجربیات ملت ها این امید را زنده نگه می دارد و هم باورهای دینی ما بر نصرت خدا به ملت های تحت ستم این حقیقت را اثبات می کند. مهم صبر و تحمل مردم در برابرستم و مراقبت برادامه شیوه های مسالمت آمیز و پافشاری برارزش های اخلاقی و موازین حقوق بشری است. در چنین روندی است که روز به روز ریزش مستبدین و رویش مدافعان آزادی بیشتر خواهد شد. فن آوری اطلاعات و پیدایش شبکه های اجتماعی نیز مسئله اطلاع رسانی و آگاهی بخشی به توده های مردم را تسریع خواهد بخشید.

از وقتی که در اختیار ما گذاشتید ممنون هستیم

من نیز از شما و خوانندگان این مصاحبه تشکر میکنم